تبليغاتX
حرفهای بیگانه

زمان به سرعت میگذرد و کاروان ها هم همین طور!

 

 

"احمد - حسین -  احمد -  رمضان – ابوالقاسم – حسن – حبیب الله – علیرضا"

    

القصه: حسین فرزند احمد از اهالی روستای باغ ابریشم اصفهان بود که در اوائل جوانی پدر خویش را از دست داد. همان زمان تصمیم گرفت مادر و خواهر خویش را به زیارت کربلا ببرد. پس از عزیمت به کربلا حسین برای گذران زندگی به شغل سقایی و فروش آب مشغول گردید. بعد از گذشت زمانی حسین و بقیه خانواده تصمیم به برگشت گرفتند و اینچنین شد که آنها به اصفهان باز گشتند و در شهر به طایفه سقایی ها مشهور شدند( لازم به ذکر است که در عهد قدیم مردم اسم فامیلی نداشتند و در این منطقه هر طایفه ای  به لغبی معروف بودند مثلا احمد سقایی).

احمد یکی از فرزندان حسین بود که اطلاع دقیقی از زندگی او در دسترس نیست. پس از او رمضان پسرش بود که متاسفانه چنانچه راویان گویند مردی بی غیرت و بدون مسولیت بود. از او یک فرزند به جا ماند به نام ابوالقاسم.

ابوالقاسم سقایی همچون پدران خود روی زمین های کشاورزی خودشان در منطقه باغ ابریشم اصفهان به شغل مزرعه داری مشغول بود تا اینکه در جوانی به دختری علاقه مند میشود اهل نجف آباد و بنا بر شرط ازدواج آن دختر ابوالقاسم  زمین های پدری را رها کرده و بر روی زمین های دختر در منطقه جلال آباد اطراف شهر نجف آباد که از پدر به او ارث رسیده بود کار میکند. در همین زمان ها بود که رضا خان خدا بیامرز واجب کرد که همه مردم باید داری شناسنامه و اسم فامیلی شوند. به خاطر منطقه جغرافیایی زمین های ابوالقاسم  و همسرش که جلال آباد بود آنها فامیل جلالی را برگزیدند. از بوالقاسم و همسرش( ننه آقا) دوازده فرزند متولد شدند، قد و نیم  قد! یکی از اینها حسن فرزند دوم خانواده بود.

حسن  کمک اصلی پدر بود در کشاورزی و سالها در کنار او به کشاورزی و زمین داری مشغول بود. همچنین در کودکی چند سالی هم به مدرسه و مکتب خانه رفت و سواد خواندن و نوشتن را فرا گرفت. تا اینکه در سن جوانی پس از گذران دوره سربازی در ارتش استخدام شده و به عنوان نظامی مشغول به خدمت شد. حسن با یکی از دختران نجف آباد به اسم ربابه ازدواج کرد و از این دو چهار فرزند متولد شدند. علیرضا، پری، حبیب الله و احمد. علیرضا فرزند ارشد خانواده در جنگ ایران و عراق به شهادت رسید. حبیب الله فرزند سوم خانواده به احترام برادر نام فرزند اول خود را علیرضا گذاشت. این شد که ما متولد شدیم و اسمم شد علیرضا.

 


 پ.ن : به قول آقاجون خدا بیامرزم( حج حسن) یکی از سوال های شب قبر اینه که میگن اسم هفت پشتت رو به ترتیب نام ببر. ما که رستیم. شما هم خودتون میدونید و ماموران شب قبر. حالا گذشته از شوخی چنتاتون از هفت پشت خودتون خبر دارین. کسی هست بهتون خبر بده. جذابه نه؟

 پ.ن : امروز برا من روز خاصیه این پست را هم برا همین نوشتم. اگه گفتید؟

 پ.ن : به نظر میاد آدم هرچی بیهوده تر، خودشیفته تر،  مثل الان ما. معلوم نیست به چه درد جامعه میخورم.  فکر کنم بمیرم  به اصلاح الگوی مصرف خدمت به سزایی بشود.

 پ.ن : خداییش از اردیبهشت با حال تر ماه سراغ دارین. ببین چه هوایی داره لا کردار. این تهران با تمام خرابیه هواش من دو روز پیش اومدم نمایشگاه دیدم  به به عجب هوای اردیبهشتی مشتی داره.

 

   شاد و اردیبهشتی باشید

  

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 23:27 | پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 •