تبليغاتX
حرفهای بیگانه

خریدار یوسف

 

 اول سلام

سال نوتون مبارک.

صد سال به این سالها.

بعضیا هم که پارسال دوست، امسال آشنا.

خیلی فکر میکنم که چی باید بنویسم. اما به جواب نمیرسم. دلم هی برای عشق تنگ میشود. مثل بقیه آدم ها  دارم پیچیده میشوم. یعنی همان چیزی که از آن متنفرم، اما چه میشود کرد؟ برای زندگی در جامعه پیچیده باید پیچیده شد.

بیکاری هم بد دردیست. تازه اگر کله ات پر باشد از فکرهای ریز و درشت.

ترسناک تریم موچود عالم خیال میکنم زن ها باشند. نمیگم چرا چون بیشتر خواننده های وبلاگ از این جماعتند. البته قصد بی ادبی ندارم. ولی فعلا  اونقدری که از زن ها  میترسم از هیچ چیز دیگر نمیترسم.

اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است.

یک داستان کاملا واقعی و من درآوردی!!!

وسط های روز بود

آدم ها از بس پیچیده نبودند(ساده بودند) نشسته بودند با خودشان گرد هم

بازار به راه بود و هر که جنس خود میفروخت.

پیرزنی چند کلاف نخ  به دست گرفته بود و تند تند به سمت بازار حرکت میکرد.

آدم های ساده  فریاد کشیدن کجا با این عجله

جواب داد "بازار برده فروش ها شنیده ام یوسفی را آنجا به فروش گذاشته اند. میروم  این نخ ها را بدهم یوسف را بخرم".

آدم های ساده با شدت میخندیدند.

یوسف را که با این نخ ها که به تو نمیدهند.

پیرزن مکثی کرد. حقیقتی که میدانست مثل پتک بر سرش خورد. میخواست منصرف شود.

ناگهان رو به سمت بازار تند تندتر شروع به دویدن کرد.

گفتند پس چه شد؟ الکی خودت را خسته نکن قیمت یوسف خیلی بیشتر از این هاست.

فریاد کشید: اهمیت ندارد همین که نامم در میان نام خریداران یوسف باشد برایم کافیست. و رفت."

 

-    یک روزی خدا می داند چقدر فکر کردم که این قصه را چگونه تعریف کنم. اما دریغ از گوشی که بشنود.

-     این فطرس کجاست؟ کسی ازش خبر نداره؟ خودش که نیست؟

-     چرا همه چیز را سخت و پیچیده کرده ایم؟ یا اینکه همه چیز سخت و پیچیده است، من خبر ندارم؟

-     چرا آدم که ساده باشد، خیال میکنند ساده لوح است  و نادان؟

-     انشاالله که سالی پر از شادی و برکت پیش رو داشته باشیم.

-      آمین.

-     

 

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 12:18 | شنبه 1 فروردین1388 •