تبليغاتX
حرفهای بیگانه

نصیحت پدرانه

 

 میگفت پدرش یک روز صداش کرده بهش گفته پسر توی زندگیت:

 

منتظر باش ، علاف نباش

تامل کن ،    معطل نکن

جسور باش ، گستاخ نباش

سرسخت باش ، لجباز نباش

ساده باش ، ساده لوح نباش

صبور باش ، بی خیال نباش

شتاب کن ، شتابزده عمل نکن

بگو آره ، نگو حتما

بگو نه ، نگو هرگز

بگو برات می مونم  ، نگو برات میمیرم

 

( به این میگن نصیحت. کاش میشد همه این هارو بود! و همه اون ها رو نبود!)

................................................................................................................................................................

 

پ.ن ۱- یک چند وقتی بدون حضور وبلاگی ما چه حالی کردین شما!  برای کسب تجربه هم که شده گفتیم یک چند وقتی را انگار نه انگار که وبلاگی هم داریم. وظیفه و مسوولیت خطیر آپ کردن رو به باد فراموشی سپردیم ببینیم چی میشه؟ اومدیم دیدیم هیچی نمیشه ما زیادی خودمونو تحفه حساب میکنیم.

پ.ن ۲-  در عین حال از دوستانی که دلشون تنگ شده بود معذرت میخوام سعی میکنم که دیگر اسباب دلتنگی ایشان فراهم نگردد و تا انتها حضور مستمر خود را حفظ کنیم. چشم عنودان، حسودان و بدخواهان کور.

پ.ن ۳- در مورد متن بالا عرض کنم که یکی دو هفته قبل از شروع امتحان ها از آنجا که ترم آخر بود و باید فرصت را غنیمت میشمردیم، با رفقا داشتیم  برای آخرین بار نهایت استفاده از آب و هوای دانشگاه را میکردیم که یکهو چشم مبارکمان به اطلاعیه روی دیوار افتاد ( از الف تا ج، سخنرانی دکتر انوشه در مورد ازدواج و ارتباط دختر و پسر) انوشه همون بود که چند پست قبل ذکر خیرش رفت. نگاه به تاریخ کردیم دیدیم اهکی همین امروزه. خلاصه با کلی اشتیاق رفتیم  طرف سالن، چشمتون روز بد نبینه دیدیم اوووووه شصپنج هزار نفر وایسادن دم در آ دارن هول میدن و تو سر خودشون میزنن و درب سالن هم هنوز باز نشده. فهمیدیم که عمرن جامون بشه توی سالن. راهمونو کج کردیم  و شروع کردیم به غر زدن که مردشور مملکت رو ببرن که اینقدر این مسائل واسه مردم  مهمه، ببین چه بلایی سرمون آوردن که جذاب ترین موضع روز شده روابط دختر و پسر، حالا دیگه همایش "ارگونومی در خودرو" هم که بزارن آخرش مینویسن "با بحث پیرامون روابط دختر و پسر"، به جای اینکه جامعه و پسرامونو ادب کنیم گیر دادیم به یه تار موی دخترا  وووو از این حرفا که یک دفعه دیدیم درب جلویی سالن رو به صورت کاملا غیر منتظره باز کردن (توضیح اینکه معمولا  درب عقبی سالن را باز میکنن و تمام سر و صداها هم دم درب عقب سالن بود) ما هم که از اتفاق دم درب جلو بودیم آقا وار عین ژنتلمن ها! رفتیم نشستیم ردیف اول. سخنرانی جذابی بود. کلی هم خندیدیم. آخر سخنرانی دکتر گفت که یک روزی پدرش صداش کرده گفته آقای انوشه پسرم همیشه توی زندگیت....( همون حرف های بالا).

پ.ن ۴-  به حرف هایی که توی قسمت غر زدن پ.ن قبل نوشتم کاملا اعتقاد دارم. آخرش هم باید بحثی که با بشولش سر این موضوع شروع کردم را توی یک پست جداگانه تمومش کنم. کار داره به جاهای باریک میکشه. فکر کنم از دستم ناراحته. همین جا ازش معذرت خواهی میکنم. اصلا هر چی شما بگین. عیسی به دین خود، موسی به دین خود، بشولش به دین خود، علیرضا هم به دین خود.

پ.ن ۵- تا حدودی فارغ شدم اما هنوز درد پس از  زایمان داره اذیتم میکنه. چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که با چه روحیه ای اومدم دانشگاه و حالا با چه روحیه ای دارم از دانشگاه میرم بیرون. حیف از این همه سال. نمیخوام تو دل راهیان دانشگاه رو خالی کنم ولی لااقل اینو  از من بپذیرن و عمل کنن که هر کاری رو که قصد انجامش رو دارین به موقع و هر چه سریع تر انجام بدین. تاخیر یعنی پیش به سوی شکست.

پ.ن ۶- خیلی دلم میخواد بازم حرف بزنم  اما  فکر کنم فعلا بس باشه. التماس دعا. شاد باشید. خدا حافظتون.

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 2:5 | جمعه 18 بهمن1387 •