تبليغاتX
حرفهای بیگانه

پراکندن...

 

 

 

 دوستت دارم را،

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است...

دامني پركن از اين گل كه دهي هديه به خلق

كه بري خانهٌ دشمن

كه نشاني بر دوست

راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست...

 

 " فريدون مشيري "

 

چند روز پیش خیلی اتفاقی سه تا سی دی سخنرانی در مورد روابط دختر و پسر  از دکتر انوشه پیدا کردم و نشستم جاتون خالی با ولع تمام گوش کردم. در واقع همان سر پیری و معرکه گیری. آخه فکر میکنم دیگه از ما گذشته، نه اینکه داریم از دانشگاه میریم یا سنمون زیاد شده. بلکه منظورم از ما، نسل من هست. نه اهلش بودیم و نه عرضشو داشتیم و نه اصلا به قول بچه ها گفتنی توی اتمسفرش قرار داشتیم. ولی با این حال هنوز که هنوزه این بحث ها برامون جالبه (بدون رودرباستی!). تا حالا فکر کردین چرا توی ادلیست پسرا بیشتر دختر ها و توی اد لیست دخترا بیشتر پسرها اد هستند به خاطر همون جالب بودنس. بعله.

حالا اصلا من می خواستم یه چیز دیگه بگم که به حاشیه کشیده شدم.

خلاصه اینکه همینطور که داشتم به سخنرانی گوش میدادم یک دفعه جناب انوشه یک بیت از یکی شعرهای فریدون مشیری را خوند ( راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست...). و من کامل از بحث جدا شدم. پراکندن هر کس یعنی چی؟ چطور میشه در صد پراکندگی یک نفر رو اندازه گرفت. آدم های خوشبخت را کجا میشه پیدا کرد و دید که چقدر پراکنده اند؟

شاید بشه فهمید که پراکنده ترین های عالم پیامبرانند. میشه درک کرد که مولوی از خوشبخت ترین انسان های روی زمین است. ولی این معمای من رو حل نمیکنه. فکر میکنم اگرچه پراکندن هر کس رازیست که پرده از خوشبختی هر کس بر میدارد اما انگار راز دیگری هست که خود معمای پراکندگی را حل میکند.

راستی پراکنده شدن یعنی چی؟

..........................................................................................

و اما صحبت بعدی اینکه سر همین قضیه به یک موضوع دیگه هم پی بردم اینکه بنده اساسا هدف هامو زود گم میکنم و یا زود برام بی ارزش میشن و یا شاید سریع دل میکنم ازشون.

مثلا اینکه با یک بیت شعر کاملا از سخنرانی غافل شدم. یا پنج ساله میرم دانشگاه اما اصلا یادم رفته برا چی اومدم  دانشگاه.

جالب اینجاست که به هیچ وجه احساس پشیمونی هم نمیکنم. اتفاقا خدا رو هم شکر میکنم!

قبلن ها  توی صحبت های یک نفر قصه ای از مولوی شنیدم که از بس جالب بود هنوز فراموشش نکردم. ایشان فرموده بود گاهی آدم برای رسیدن به هدفی دست به کار و فعالیتی میزنه و سخت درگیر اون کار میشه ولی ناگهان در هین کار گوهری با ارزش تر از هدفش پیدا میکنه. مثلا اون کسی که رفت آب از چاه بیاره ولی یوسف را پیدا کرد. کجا باورش میشد که ممکنه یک یوسف صاحب جمالی را از کف چاه بیرون بکشد. اصلا تشنگی رو فراموش کرده احتمالا.

خدا کنه اگر هم بهانه هم برای گم کردن هدف هامون هست، بهانه پیدا کردن یوسف باشه.

به نظرتون ممکنه این پرا کنده گویی من هم جز پراکندن هام باشه، یه کم الکی احساس خوشبختی کنم.

 

 ...............................................

پ.ن:

فکر میکنم خیلی از بچه های نت دور شدم. اما اشتباه فکر میکنم. شاید خیلی از نت دور شدم اما از بچه های نت  خیلی دور نشدم. همان  فاصله ها ی نزدیک با رعایت شئونات اسلامی همچنان حفظ شده اند و حفظشان میکنم . نمیخوام از پراکندگیم کم شود.

خوب دیگه به قول معروف،  کاری؟ باری؟ امری؟ فرمایشی؟ 

ما بریم  با اجازه.

همیشه شاد باشید.

یا حق

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 16:51 | جمعه 26 مهر1387 •