تبليغاتX
حرفهای بیگانه

پسر پلنگ!



دوستان سلام

وقتی دیر میکنم و کم سر میزنم تنها نتیجه اش شرمندگیست در برابرشما.

چند وقتیست دچار حوادثی شده ام که دیگر فکر و دستم به کیبرد نمیرود.

بعضیها سرشار از پستند. من اما تهی از پست. باید کلی فکر کنم و تمرکز بگیرم تا بتونم بنویسم.

این بار با اجازه دوستان میخوام کمی نا پرهیزی کنم. و مثل قبلنا چند خطی را خودم بنویسم. واقعا دلم برای پست های اون طوری تنگ شده است.

یکی دو هفته است به خاطر اتفاق های اطرافم و به هم ریختن روال عادی زندگی به این می اندیشم که زندگی ماها با این همه اعتبار که براش قائلیم، براش برنامه ریزی میکنیم و برای اون تلاش میکنیم. چگونه میشود که با یک حادثه کوچک  یا بزرگ به هم میریزد و راهش عوض میشود. و باید بنشینیم دوباره برنامه ریزی کنیم و بشویم یک کس دیگر و اصلا گاهی با کدامین انگیزه باید راه را ادامه دهیم.

 

چند روز پیش با یکی از دوستام نشستم و برای بار شاید پنجم ششم فیلم آپوکالیپتو(آخر زمان) مل گیبسون را دیدم. واقعا فیلم فوق العاده ایست بویژه به خاطر دیالوگ های بی نظیر آن. که جای بسی افتخار است که یکی از نویسندگانش ایرانیست.

اونهایی که فیلم را دیدن میدونن، قصه قصه ی قبیله ای از انسانهای ابتدایی در جنگل های آمریکا قبل از فتح این قاره است. این قبیله توسط جنگجویان شهر مورد حمله قرار میگیرد و اموال و زنانشان به غنیمت میرود و برای فروش به بازار برده میشوند. مردانشان را هم میبرند تا برای خدای اهالی شهر قربانی کنند تا این خدای بیرحم و خون خوار دست از قحطی و خشکسالی بردارد. اما یکی از این مردان قبیله جان سالم به در میبرد و از دست سربازان  فرار میکند و به جنگل میگریزد و بالاخره تمام بزرگان نظامی شهر که به دنبال او راه افتاده بودند داخل جنگل نابود میشوند. در آخر هم کشتی های اروپایی از راه میرسند و فیلم تمام میشود. که به روایت تاریخ پرتقالی ها پس از ورود به قاره آمریکا که سرزمین مردمان فیلم است آنقدر آدم میکشند که دریایی از خون راه میافتد. و دقیقا مطابق فیلم اروپایی ها زمانی وارد میشوند که دیگر نیروی نظامی و جنگی شهر نابود شده است و مردان قوم هم قربانی خدای شهر شده اند.


فیلم با این جمله از ویل دورانت شروع میشه " هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نمی شود مگر آنکه از درون نابود شده باشد". و تمام حرف فیلم هم اثبات این جمله است.

اما حرف من چیست. دلیل فرار مرد جوان و البته باز هم دلیل موفقیت او. چیزی که من هر بار شاید فقط به خاطر اون فیلم رو دیدم. حسی که میشه اسمشو خیلی چیزها گذاشت. احساس مسئولیت، عشق، محبت و یا دوست داشتن و یا هر چیز دیگر و یا شاید همه اینها.نمیدونم.


اول فیلم پدر مرد جوان بهش تذکر میده که من پسر ترسو نمیخوام. فرداش به قبیله حمله میشه. جوان که صبح زود به اوضاع مشکوک شده است و خود را برای اتفاق جدید آماده کرده است، سریع همسر حامله و پسر کوچکش را داخل یک گودال بزرگ پنهان میکنه وبعد خودش میره که بجنگه و در آخر هم دستگیر میشه. و در طول راه فکرش تنها فرار و نجات دادن خانواده اش از ته اون گودال است.

و این است تفاوت او با بقیه، که او عاشق است ولی بقیه ترسیده اند. او میخواهد فرار کند و میجنگد برای نجات دادن خانواده اش ولی بقیه تسلیم شده اند و اگر هم کاری میکنند از ترسشان است. چون جز خود کسی برایشان نمانده است همه را از دست داده اند. هراسشان از مرگ یک ترس فطری است.

جالب اینجاست که اتفاقا همه چیز به نفع مرد قصه تمام میشود. آنقدر قدرتمند میشود که در طول راه زمانی که صدای غرش ابر را میشنود بر سر آسمان فریاد میکشد که "مبادا ببارد" و ابر هم فرمان میبرد و نمیبارد که  خانواده  او داخل گودال غرق نشوند.

زمانی که میخواهند ببرندش تا به عنوان قربانی قلبش را از سینه بیرون بکشند. و احتمال زنده ماندش صفر است و چند ثانیه با مرگ بیشتر فاصله ندارد و دوستش به او میگوید "برادر سفر بخیر"  اما او با اطمینان خاطر میگوید "نه، نمیتوانم، الان نه" و همین طور می شود. خورشید گرفتگی میشود و این به زعم روحانی جامعه یعنی دیگر قربانی بس است که خدا مردم شهر را بخشیده است. مرد را از سر سکوی مرگ  پایین میآورند.

و زمانی که با رفقایش وسیله دست سربازان شهر میشود، یعنی  اینکه به آنها فرصت داده میشود تا فرار کنند اما از میان نیزه و تیر و تیغ و سنگ سربازان. همه مردان میدوند تا فرار کنند اما از ترس مرگ و او میدود چون همسرش منتظر است. وهمه کشته میشوند الا او که در عین ناباوری همه فرار میکند و میگریزد. و باز هم دنیا او را کمک میکند تا به هدف برسد. زمانی که از آبشار میپرد و در میان آن همه صخره وسنگ زیر آب زنده میماند. زمانی که تا فرق سر داخل باتلاق فرو میرود و باز رهایی پیدا میکند.

یکی از صحنه های ناب زمانیست که او  میرود بالای درخت و صد متر جلو تر سربازها متوجه موضوع میشند و روی درختها دنبالش میگردند و اگر پیدایش کنند مسلما راه فراری نیست و کشته خواهد شد. همین جاست که پلنگی وحشی بالای درخت پیدا میشود و او مجبور میشود از چنگ حیوان  بگریزد و در راه فرار کردن به سربازها میرسد و پلنگ به یکی از سربازها حمله میکند و او را میکشد.

خودم وقتی این صحنه رو دیدم باور کردم که زندگی ما پر از پلنگ های وحشیست که شاید در یک  لحظه مرگ و نابودی و سیاهی را جلوی چشم ما ظاهر کنند، اما لطف خدا هستند برای بودنمان و رسیدن به هدف مقدسمان.

و بالاخره مرد با وجود همه این مشکلات سربازان را نابود میکند، همسر، پسرش و فرزند دیگرش که در گودال به دنیا آمده است را نجات میدهد و میرود تا دوباره آغاز کند. چرا که معتقد است جنگل مال اوست، پدرانش در آن شکار کرده اند خودش باید شکار کند و فرزندانش در آن شکار خواهند کرد.

خنده و آرامش زن، چشمان آرام و جذاب مرد و شادی پسر بچه در آخر فیلم فوق العاده است. دلچسبه.مخصوصا برای یک آدم مجرد مثل من.

..............

 

وقتی آدم ذهنش درگیر یک مسئله است ناخود آگاه از هر وسیله ای استفاده میکنه تا جواب خودش رو پیدا کنه. من هم جواب بعضی سوال هامو توی این فیلم پیدا کردم. البته نه اینکه جواب سوال های من فقط توی فیلم بود آون هم فیلم یک مشت اجنبی. نعخیر. شاید هم اصلا نویسنده فیلم منظورش این چیزها نبوده ولی به هر حال من جواب خودم رو گرفتم.

جواب من این است که زندگی شاید به هر طریقی دچار تغییر و دگرگونی شود اما برای بودنمان اول اینکه باید انگیزه و هدفی داشت باشیم مقدس و ارزشمند که به شخصه بهترین انگیزه برای زندگی کردن وشاد بودن را عشق میدانم. عشق به همسر، خانواده، کار، خلاقیت، نوآوری، توسعه ووو.

دوم اینکه مهمترین رمز موفقیت انسانهای موفق احتمالا نترسیدن و نهراسیدن است. طلسم هراس را باید با نترسیدن شکست. و برای نترسیدن باید هدفی داشت بزرگ، آنقدر بزرگ و ارزشمند که مشکلات راه در برابر آن هیچ بنمایند.

 

خوب اینبار به خاطر ناپرهیزی بنده را عفو کنید.

فیلم آخر زمان(آپوکالیپتو) اثر مِل گیبسون رو پیشنهاد میکنم اگر پیدا کردید ببینید.( گیرتون نیومد هم آدرس بدین بفرستم براتون). البته میشه گفت یه کمی بگی نگی فیلمش مثبت هجدس به دو دلیل یکی صحنه های وحشتناک و دل به همزن که ممکنه بیننده به خاطر اونها داستان فیلم رو نتونه دنبال کنه و بفهمه. دلیل دوم هم  نه اینکه صحنه محنه داشته باشه ولی خوب انسانهای ابتدایی به هر حال کت و شلوارو بلیزو مقنعه و مانتو و چادر نمی پوشیدند

 

هیچ وقت نترسید

شاد باشید

یاعلی

 

 

 


!! نوشته شده توسط علیرضا | 23:52 | یکشنبه 30 تیر1387 •

روز زن مبارک

 

سلام

 

( لطفا این متن رو با آرامش، متانت و تامل بخونید. عجله نکنید! )

 

 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.

فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : خداوندا چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد؟

خداوند پاسخ داد : آیا دستور کار او را ديده اي؟

-         او بايد کاملا " قابل شستشو باشد ، اما پلاستيکي نباشد .

-         بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد ، که همگي قابل جايگزيني باشند.

-         بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند .

-          بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود .

-         بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را ، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته،  درمان کند.

-         و شش جفت دست داشته باشد .

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد  .گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند . مادر ها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.

يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.

يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطا کارش نگاه کند ، بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و  دوستش دارد .

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد . گفت: اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد.

خداوند فرمود : نمي شود !! چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،تمام کنم.

از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد و گفت:  اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي.

خدا گفت:  بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام . تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسيد :  فکر هم مي تواند بکند؟

خداوند پاسخ داد :  نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد. اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد .

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتي نيست ، اشک است.

فرشته پرسيد :  اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت :  اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد و گفت:

  شما نابغه ايد  اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد.

چون زن ها واقعا "حيرت انگيزند" .

زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند. سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.

بار زندگي را به دوش مي کشند، ولي شادي، عشق و لذت در فضاي خانه مي پراکنند.

وقتي مي خواهند جيغ بزنند ، با لبخند مي زنند.

 وقتي مي خواهند گريه کنند ، آواز مي خوانند.

وقتي خوشحالند گريه مي کنند .

و وقتي عصباني اند مي خندند.

براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند. وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.

بدون کفش نو سر مي کنند که بچه هايشان کفش نو داشته باشند .

براي همراهي يک دوست مضطرب ، با او به دکتر مي روند.

بدون قيد و شرط" دوست مي دارند".

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند،* گريه مي کنند و وقتي دوستانشان پاداش مي گيرند ، مي خندند .

در مرگ يک دوست، دلشان مي شکند .

در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده  اندوهگين مي شوند. با اينحال وقتي مي بينند همه از پاافتاده اند، قوي و پابرجا مي مانند .

آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد . قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد ..

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند، مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد …

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند.

 آنها شفقت و فکر نو مي بخشند ... زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند  .... .

 

خداوند گفت : اما  اين مخلوق عظيم يك عيب بزرگ دارد ...

 فرشته پرسيد : چه عيبي ؟!

 خداوند گفت :

او هيچ وقت قدر خودش را نمي داند!!!!

 

"شل سیلور استاین"

.................................................................................................................

 

پی نوشت اول : روز میلاد حضرت فاطمه رو تبریک میگم. نوشته بالارو به همین مناسبت تقدیم  میکنم به ...

پی نوشت دوم : خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.

 

 

شاد باد

در پناه حق

 

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 2:0 | سه شنبه 4 تیر1387 •