"دلهای بزرگ و عشق های بزرگ"
سلام
این روزها سخن از شریعتی میرود. یادش بخیر یاد روزهایی که با نوشته هاش سر کردم را میگم. خیال میکنم تا آخر عمرم کسی به اندازه شریعتی نتواند بر اندیشه ام تاثیر بگذراد. چیز نگران کننده ای هم نیست، که به قول خودش وظیفه معلم تنها نشان دادن راه است و بس.
بگذریم، شب امتحان هزار و یک اتفاق ممکنه بیفته تا از خوندن بمونی، یکیش قفل کردنه مغزه مثل امشب من. اشتباه بزرگیه گذاشتن درسا برا شب امتحان. حماقت به تمام معنا. ![]()
خلاصه امشب با یک مغز قفل دارم مینویسم، امشب رفتم حیاط دیدم به به ماه شب چارده شده، دل مارو برد که برد. البته بعدش یک صحنه عجیب دیدم که هنوز باورم نمیشه، اینکه تیکه ابرها روی آسمون اومدن یکی یکی از پشت ماه رد شدند انگار ماه همین صد متری زمین بود. باورم نمیشد آخه مگه میشه![]()
. بعد هم که اومدم کتاب هبوط در کویر شریعتی باز کردم و مثل همیشه حرفی برای گفتن و خواندن و شنیدن و نوشتن داشت، فوق العاده بود صحبت از دل های بزرگ و عشق های بزرگ :

دلهای بزرگ واحساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند. عشق هایی که جان دادن در کنارش آرزویی شور انگیز است. اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود؟ این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادویی اسطوره و افسانه سر گردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی که می دانند نمی آید! راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟ وانگهی مگر عشق نه بی تابی شورانگیز دل ها است در جستجوی گم کرده ی خویش.
پیداست که من از عشق های "بزرگ" سخن میگویم نه عشق های "شدید"، از نیازی که زاده ی "بی اویی" است نه احتیاجی که، فقر "بی کسی!" هراس "مجهول ماندن"، نه درد "محروم بودن". عشقی که "خبر میدهد" و روح را از اشتغالهای کور روزمره ی آب و نان و نام و ننگهای حقیری که تنها ارزششان آن است که همه ارج مینهند و فهمیدن را تنگ و تاریک میکنند به در می کشد و از لذت های رنگارنگ نشخواری و تلاش های مورچه وار تکراری - که زندگی کردن و به سر بردن را میسازند- معاف میکند و به "بودن" که در جستجوی مائده های گونه گونه ای که بر خاک ریخته تکه تکه گشته است"وحدت" می بخشد و در میان این گله ی انبوهی که رام و آرام می چرخند و با نظم یکنواخت و ابدی بر پشت زمین روانند، نا گهان همچون صاعقه بر جان یکی میزند و نگهش میدارد و بر سرش فریاد میزند که:
(تو! جهان! .... عمر!)
عصیان میکند و ((همچون ژنده پیل تناور، بر گونه ی نیلوفر، که چون دلش هوای خلوتی در گوشه جنگل می کند از گله کناره میگیرد))، از (( راهی که روندگان آن بسیارند)) باز میگردد، گله را رها میکند و به راهی ((بی نشانه))، که ((همچون راه مرغان آسمان یافتنش دشوار است))، روی میکند و نا گهان، در پستوی تنگ و تاریک درونش- که جز حفره امعاء احشاء نبود - جهانی پر آفتاب پدیدار میشود و در آن خداوند را می نگرد تکیه زده بر بالای بلند عرش کبریائیش که نگاهش همچون آذرخش میدرخشد و بر لبانش لبخند پیروزی، همچون نخستین سپیده دم خلقت می شکفد و سرود نرم و معطر ((سفر آفرینش)) تورات را با خویش زمزمه میکند و طنین آن، همچون نغمه ارگ -که سرود زیبای گریگواری را می نوازد- در زیر رواق بلند و بلورین معبد دل دور می زند و هوای روح را نوازش میکند...
و آدمی تماشاگر مبهوت و حیرت زده ی "خویشتن" میشود.
" از هبوط"
شادمان باشید![]()
علی یارتون![]()
در مملکت آیات و روایات؟!
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه.....
سوگواران خموش ( شفیعی کدکنی)
.......................................................................................
چند وقته رفتار ما مردم ایران برام عجیب به نظر میرسه. آخه مگه میشه. این همه مشکل اخلاق و خرابی اونهم توی کشور ایران ، مملکت آیات و روایات.
این همه دروغ ، این همه تیپ های عجق وجق ، این همه اسراف ، این همه تزویر ، آدمهای خائن و نامرد که برای خودشون راحت جولان میدن ، فقر و نداری و فحشا ، دختران و پسران فاسد ، جوونای معتاد ، مردم افسرده ، کلاس گذاشتن های مسخره ! و و و.
نمیدونم چی باید گفت؟
انگار کفگیر مذهب به ته دیگ خورده؟ انگار فرهنگ این همه هزار ساله ایران دیگه به هیچ دردی نمیخوره. انگار گرفتار استعمار شده ایم خودمان هنوز خبر نداریم. انگار بعضی بیخود زحمت کشیدند و جان و مال دادند. انگار هنوز هم افراد خائن غالب ترند و اوضاعشان بهتر. انگار صداقت باز هم از ساده لوحی آدمهاست نه از جوانمردیشان. و انگارو انگارو انگار....![]()
داستان:
رفته بودم دکتر. درست یادم نیست که چه مرضی داشتم! توی مطب نشسته بودم تا نوبت من بشه، کلی هم با منشی دکتر سره نوبت و زمان ویزیت بحثم شده بود تا الان که دیگه کم کم داشت نوبت من میشد. همیشه توی ذهنم تکرار میشد که این دکتر از اون دکترای مجربه که شیش ماه ایرانه شیش ماه آمریکا ، بر خلاف بقیه که این موضوع براشون به این مفهوم بود که با دکتر حاذقی طرف هستند. برای من یک مفهوم بیشتر نداشت، آدمی که با دو نوع فر هنگ کاملا آشنایی داره ، فرهنگ ایرانی و فرهنگ غربی.
به خاطر همین دقیق شده بودم ببینم چیکار میکنه و چی میگه.
مریض قبل از من یک پسره با تیپ عجیب و غریب و یک آرایش کاملا متفاوت با موهای سیخکی سفیدو سیاه و شلوار جین تنگ بود. دکتر صداش کرد، رفت نشست رو بروی دکتر روی صندلی.
دکتر گفت چته
جواب داد آقای دکتر گوشم درد میکنه
کجای گوشت
پشت گوشم
بر گرد ببینم
پسره برگشت و دکتر پشت گوششو نگاه کرد.
دکتر محکم گوششو فشار داد و ول کرد یک دفعه یه چیزی سفید رنگ مثل گرد خاک از پشت گوشش
بلند شد.
اه اینا چیه پسر؟
آقای دکتر اینا ماله آرایشه!!!
دکتر یکدفعه عصبانی شد و گوش پسرو به شدت پیچوند و همینطور که پسره آخ آخ میکرد با عصبانیت و غیض صداشو انداخت توی گلوش و گفت :
" توی مملکت آیات و روایات و این مسخره بازیا؟!"
و من کم کم از خواب بیدار شدم![]()
شاید باورتون نشه اما این خوابیه که دو هفته پیش دیدم و این جمله ایه که من شاید روزی صد بار با خودم تکرارش کردم و در موردش فکر کردم.
توی همین دو هفته زیاد به رفتار مردم دور و برم نگاه میکنم. و هر دفعه بیشتر از قبل به این نتیجه میرسم که در مملکت آیات و روایات الحق که این رفتار های جامعه عجیب غریبه.
حالا این که مملکت آیات و روایات یعنی چی؟ والا چی بگم!؟ شما بگین.
...................................................................................................................
پ.ن: هنوز هم دارم سعی میکنم که از پرداختن به حاشیه ها بپرهیزم. سخته اما خوب حال خودشو داره.
پستم سوالی بود نه خبری. البته سوالی که این بار نخواستم جوابشو بدم.![]()
![]()
پ.ن: تصنیف شعر سوگواران خموش با صدای قربانی رو میتونید از اینجا گوش بدهید.
پ.ن: انگار همین یک ماه پیش بود یکی از دوستان رو به خاطر پیامک نا امید کننده از وطن آزردم.باید ببخشند
یا اون روز اشتباه کردم یا امروز که این پست رو نوشتم.![]()
پ.ن: امتحانا داره شروع میشه. شب امتحان که میگن همین روزهاست. باید بجنبم. اگه نبودم، بذارین به
حساب تنبلیم!. که کارهای یک ترم کاملو گذاشتم برا دو هفته آخر. خلاصه از همتون، معذرت میخوام.
تا یک ماه اینده احتمالا همینطور بی معرفت خواهم بود.![]()
پ.ن: دیگه هیچی
، شاد باشید
، خدا نگهدار همتون
.
التماس دعا.

