من به مهمانی دنیا رفتم...
سلام
انگار همین دیروز پیروز بود آره دقیقا چارشنبه بود که متولد شدم. فکر کنم چارشنبه روز مهمی باشد. شاید همین چارشنبه عاشق شدم. معلوم نیست!!!. ![]()
این روزا دوباره رفتم سراغ صدای پای آب سهراب.
این دفعه این تکه از شعر خیلی نظرمو جلب کرد :
من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته كوچه شك
تا هواي خنك استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سكوت خواهش
تا صداي پر تنهايي
چيزها ديدم در روي زمين :
...
...
...
باید بشینم یک شکم سیر در موردش فکر کنم!!!.
روحش شاد هر چه میخونم باز حرف تازه ای پیدا میکنم. این بار آموختم که ما همه مهمان عالمیم، عالمی پر از نشیب و فراز، پر از اندیشه، اندیشه مذهب، عرفان، عشق، لذت، اندوه و سکوت. و انگار درنظر او آنچه خیلی مهم است مهمان بودن ماست.
وقتی بفهمیم که مهمان این دنیا هستیم آنوقت می فهمیم که چرا زندگی رسم خوشایندیست، چرا زیر باران باید رفت آن هم با همه ی مردم شهر! و چرا کار مانیست شناسایی راز گل سرخ که شاید تنها کار ما این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.![]()
پ.ن : پیروان مولوی پس از مرگش فرقه ای به نام مولویه راه انداختند چطوره ما هم تا دیر نشده سهرابیه یا سپهریه را به پا کنیم!. ![]()
پ.ن : شرمنده که با پررویی تمام اینطور اظهار نظر میکنم. اوائل با کلی خجالت اظهار نظر میکردم ولی الان دیگه یاد گرفتم طوری نظر بدم که انگار همین دیشب پریشبا وحی الهی نازل شده. حالا اگه فکر میکنید جایی اشتباه میکنم بهم بگین حتما این کارو بکنید. خوشحال میشم!.
پ.ن : خیلی دلم میخواد دوستانی که فرصت و حوصله دارند هم نظرشون رو در مورد این تکه شعر یا کلا صدای پای آب سهراب برام بنویسند.
پ.ن : اینبار سعی کردم که به پیشنهاد دوستی، جهت رفاه حال مخاطبین عزیز (یعنی شما) از حاشیه پردازی خودداری کنم. موفق شدم یا نه؟.
نمیدونم.![]()
شادمان باشید![]()
یا حق![]()
معلمی برای زنده بودن...

سلام عرض میشود![]()
عجبا باورم نمیشود که این همه مدت از آپ قبلی گذشته است![]()
اینبار با اجازتون میخوام از یک قصه کوتاه که چند ماه پیش شنیدم برای آپ کردن استفاده کنم.
"معلمی، برای زنده بودن"
یک روز مدیران بیمارستان شهری تصمیم گرفتند تا برای بچه های بستری در بیمارستان معلم خصوصی استخدام کنند. این کار انجام شد و قرار شد از فردای آن روز یک معلم بیاید و به بچه ها درس بدهد.
معلم استخدام شده پس از مراجعه به بیمارستان به بخش سوختگی و اتاق پسر بچه ای که به شدت دچار سوختگی شده بود راهنمایی شد. معلم پس از دیدن احوال آن پسر بسیار متاثر شد و تصمیم گرفت که از آن اتاق برود که ناگهان پسر بچه بیدار شد و او را دید و معلم مجبور شد تا پیش او بماند و قرار شد از فردا کار کتاب خواندن و درس دادن به پسر بچه را آغاز کند.
شب آن روز معلم مدام به فکر پسر بچه بود و به اوضاع بد او فکر میکرد. تا اینکه فردا صبح معلم جهت تدریس وارد بیمارستان شد که پرستار پسر بچه به محض دیدن او بدون مقدمه گفت آقا شما دیروز با این بچه چیکار کردی؟ مرد آمد که معذرت بخواهد اما پرستار سریع گفت آقای معلم ما واقعا از شما متشکریم آخه از دیروز تا حالا و بعد از رفتن شما بدن اون بیمار به داروها پاسخ مثبت داده و حال او رو به بهبود است.
معلم از این خبر بسیار خوشحال و البته متعجب شد و تصمیم گرفت از این پس با جدیت تمام درس دادن به پسر بچه را ادامه دهد. و این روند روزها و هفته ها ادامه پیدا کرد تا اینکه حال بیمار کوچک کاملا خوب شد و سلامتیش را بدست آورد .
روزی که اون پسر داشت مرخص می شد پرستار از او پرسید آخرش ما نفهمیدیم که چرا بعد از اینکه آقای معلم شروع کرد بهت درس بده حال تو هم شروع کرد به سرعت خوب بشود.
پسر بچه کمی فکر کرد و گفت:
" آخه برای کسی که در حال مرگ است معلم نمیگیرند ! "
قصه تمام شد. زمانی که این رو مینوشتم دوباره یاد جمله ای افتادم که دو سال پیش یکی از وبلاگها به نقل از نامه دکتر شریعتی به پسرش نوشته بود.
"نمی دانم که در طرح بزرگ خداوند چه نقشی دارم! همین قدر میدانم که بی هیچ هم نبوده است".
واقعیت این است که ما( خودم را میگویم) یادمان میرود حضورمان در عالم هستی بی هیچ هم نیست. عالمی که در آن به قول عارفان هر ذره آن به حکمت آفریده شده نه بر حسب تصادف چگونه میشود باور کرد انسان بی دلیل و بیهوده آمده باشد.
جهان اطراف ما پر از معلم های ریزو درشت است که خداوند آنها را استخدام کرده تا به ما بیاموزند. و اولین درس آنها هم تلاش برای بودن و زیستن است.
البته وای به حال متکبرین که تحمل محصل شدن و تواضع و ادب دانش آموزی را ندارند.
خوب اینم از آپ این دفعه، فکر میکردم سخت باشه اما نه همچین سخت هم نبود. و اما برویم سراغ قسمت جذاب هر نوشته وبلاگی یعنی پی نوشتها!!!
.
1. همش یک ماه نبودیم، برامون مجلس ترحیم گرفتی مریم خانم. یعنی اینقدر دلت میخواد ما نباشیم
.
![]()
3. برای طنین گرامی: ممنون که سر زدین ، خواندین و اظهار لطف فرمودی. اما من اگه بخوام در مورد خودم، علائقم و افکارم اینجا بنویسم که مثنوی هفتاد من که نه ولی یکی دو منی مثنوی میشه. که کسی حال خوندنشو نداره.به درد هم نمیخوره. خلاصه اینکه بازم تشکر میکنم و شرمنده ام. بازم بیا اینورا.![]()
4. قراره برم نمایشگاه کتاب، من نمیدونم مگه ما آزادیا یا پیام نوریا و... دانشجو نیستیم که دولت فقط به بچه های دولتی بن کتاب میده اونم 50 درصد. ![]()
5. کتاب خوب سراغ دارین بگین بخریم بخونیم.
6. عمه مان نوه دار شد چشمشان و چشممان روشن.![]()
7. هفت عدد مقدسیست، در پی نوشت هفتم یک درخواست مقدس می کنم " التماس دعا "
8. روز رای گیری اون هفته آقای نادر معلم علوم سال اول راهنماییو دیدم. منو شناخت از خوشحالی نزدیک بود پر در بیارم
. یادش بخیر اون سال اردیبهشت رفتیم شیراز. یه وقت دیدم داره در به در دنبال من میگرده که بیام توی زیر زمین حافظیه انعکاس نور آب رو ببینم چون بعدا سره کلاس قرار بود در موردش حرف بزنه. ایول ، دمش گرم ، به این میگن معلم. اگه به جایی هم برسیم از صدقه سره این معلم هاست.
خوب بقیش باشه برای دفعه بعد![]()
خوش بگذره
یا علی![]()

