تبليغاتX
حرفهای بیگانه

 

جهانا سراسر فسوسی و باد                        به تو نیست مرد خردمند شاد

که داند که چندین نشیب و فراز                    به پیش آرد این روزگار دراز

بر این گونه گردد همی چرخ پیر                   گهی چون کمان است و گاهی چو تیر

همه تا در آز رفته فراز                             به کس بر نشد در این راز باز

بدان تا نداند کسی راز او                          همان نشنود نام و آواز او

از این راز جان تو آگاه نیست                     بدین پرده اندر، تو را راه نیست

یکی ژرف دریاست بن نا پدید                     در گنج رازش ندارد کلید

چنین است رسم جهان جهان                       همی راز خویش از تو دارد نهان

چنین است رسم سرای جفا                         نباید ازو چشم داری وفا

همه کارهای جهان را در است                     مگر مرگ، کان را در دیگر است

اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟                  ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

چه با رنج باشی چه با تاج و تخت                بباید بستن سرانجام رخت

به گیتی در آن کوش چون بگذری                 سرانجام نیکی بر خود بری

بترس از خدا و میازار کس                        ره رستگاری همین است و بس

 

 

                                      " فردوسی " 

 

 

........................................................................................................................

 

روزگار بهاری فرا رسیده است و زمستان که نفس های آخرش را میکشد. و من حواسم هست که زمستان 86 تمام نمیشود بلکه میرود، می رود تا در خاطره ها بماند، مثل پاییز و تابستان و بهار سال 86 و اصلا همچون همه سال های عمرمان.

نگران نیستم و نباشید، روزها گر رفت گو رو باک نیست. کسی و یا چیزی هست که با ماندنش دیگر گذر زمان معنایی ندارد. خوش باش و هر دم فریاد "تو مرو"، "تو مرو" را سر بده و عاشقانه، بندگانه و خالصانه بگو که "تنها تو بمان ای که چون تو پاک نیست".

میگویند لحظه سال تحویل مثل شب قدر می ماند.  که خدا تا همین جاها میآید رودر روی معشوق و عاشقش چهره به چهره مینشیند ، چشم در چشم او می اندازد و میگوید "هرچه میخواهد دل تنگت بگو تا بدهم!."

مبادا این لحظه را از دست بدهیم، مبادا خواب بمانیم و عموی نوروزیمان بیاید و برود و ما بمانیم و چند تایی گردو در آستین!.

و مبادا بنشینیم تا برایمان فال حافظ بگیرند و یا تلویزیون آوازهای تکراری پخش کند و گوش کنیم، مبادا!.

همه اش یک لحظه است که خورشید تازه می شود و آفتاب هم. آنگاه باید برویم سال 86 مان را تحویل بدهیم و سال 87 مان را تحویل بگیریم.

آن لحظه را به توصیه  معلمی به نماز و دعا مشغول شوید.  و  آن هنگام که سر بر سجده معشوقتان نهاده اید، پس از خودتان، هه را دعا کنید، همه را!.

" نقل است که چون بنده ای ده بار نام خدارا ببرد، و او را صدا کند، هر چقدر هم آن بنده بد عهد و بد اهل بوده باشد خداوند تاب نمی آورد و به ملائکش فرمان میدهد که ببینید حرف حسابش چیست؟  چه میخواهد؟."

 

و السلام

 

..............................................

 

معلومم نیست که چرا فقط بعضی وقتها حس عارفیدنمان میگیرد. این هم از اون بعضی وقت ها بود. اینطوریاس دیگه.

 اجازه بدهید  تا  سال بعد نظر نگذارم. از لطفتان متشکرم.

حق هم با شماست، متنم به شعر زیبای فردوسی که اول کار نوشتم ربط چندانی نداشت!.

بازم اینطوریاس دیگه!

همچنان شاد باشید

یا حق

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 0:57 | چهارشنبه 29 اسفند1386 •

"رای میدهیم"

 

 

"رای میدهیـــــــــــــــــــــــــــــم"

 

 

 

همین!!!!

 

 

 

..............................................

 

پی نوشت:

 

1)    سلام عرض میشود!.

 

2)  اینبار برای اولین بار صبح زود رفتم رای دادم، عین این بچه مثبتا. به قیافه مخالف نمایمان هم نمی آمد ولی رفتم ودادم.

 

3)  این مسئولین حوزه رای گیری هم از فرط بیکاری و به دلیل خلوت بودن سرشون، از همون در که من و علی وارد شدیم مارو نیـــــــگاه کردند تا وقتی که رفتیم بیرون، کاملا سنگینی نگاه آدما رو میشد حس کرد. چرا مردم همش دیروقت میرن رایشونو میدن.

 

4)  رای دادن را نه وظیفه ملی میدانم و نه فریضه شرعی بلکه اونرو یک حق ملی میدونم. حقی که میشه استفاده کرد میشه نکرد.

 

5)    کاش شورای نگهبان در قانونمان نبود. خیلی ها از ترس این شورا جرات نکردند که کاندید بشوند.

 

6)  یاد انتخابات مجلس ششم افتادم همه کاندیداها پای پوسترهای تبلیغاتیشون نوشته بودند نامزد اصلاح طلب و  دوم خردادی، اینبار اکثرن نوشته بودن کاندیدای اصول گرای مجلس هشتم. اوووه یکیشون خیلی جرات کرده بود اعلام بی طرفی کرده بود.

 

7)    اینبار از سرو صداهای سیاسی دوره های قبل خبری نبود. این خوبه یا بد را نمیدونم ؟.

 

8)  بعضی هاچون چپی هستند و به قول یکی اینورین!، نرفتند رای بدهند که مثلحرفا مخالفت خودشونو با نظام و دولت و قانون اساسی اعلام کرده باشند. خیال میکنم این تفکر اشتباهه، چون اولا کسی توی کشور به این آمار توجه نمیکنه و همه از دفتر رهبری بگیر تا شورای نگهبان و دولت و مجلس فعلی همه کار خودشونو ادامه میدن و گاهی هم مثل جناب کبک سرشونو زیر برف میکنند و هزارتا توجیه مسخره میارن که چرا مردم شرکت نکردند. ثانیا انگار یک عده  در داخل و خارج منتظر همین فرصت هستند که انواع استفاده سیاسی و سوء سیاسی بکنند حالا هر چی هم داد بزنی که رای ندادن ما به شما هیچ ربطی نداره گوششون عمرا اگر بدهکار باشه، از لج این ها هم که شده باید رای داد حتی اگر سفید!. ثالثا نمیگم توی کشورمان دمکراسی مطلق حاکمه و عدالت کامل رعایت میشه اما تا همینجاشم خون جگر خوردند و خردیم تا رسیدیم و شدیم این.  راه توسعه راه یکسال و دوسال نیست باید سالها بگذره و هزینه ها بدهیم تا از هر لحاظ توسعه پیدا کنیم. مبارزه و تلاش هم ادامه خواهد داشت. خلاصه رای ندادن راه مبارزه نیست.

 

9)    شما چی رای دادین یا خیر؟ چرا؟

 

10)  باین چند روز متوجه شدم که بهائیت اونی نیست که برامون توی رادیو تلویزیون میگن. مذهب قابل احترام و عقاید قابل تاملی! دارند. اصلا هم از ایادی امریکا و صهیونیزم نیستند. وقتی رفتار بعضی شیعیانو با بهائیان مطالعه کردم شرمنده شدم. شیعه وهابی مسلک ندیده بودیم که دیدیم. دو سه ماه پیش یک عده آدم نفهم قبرستونشون(گلستان جاوید بهش میگن) توی نجف آباد که خیلی هم از شهر دور بود را برداشتند با تراکتور خیش زدند. واقعا اینه رسمش؟.این تازه خوبشه. بدتر از این با این بیچاره ها کردند که خجالت میکشم بگم یک تعداد شیعه اینکارارو کردند.

 

11)  من نمیدونم مگه بقیه سالو ازما ایرانیا گرفتند. که هر چی تمیزکاریو تعمیراتو خرید و غیره هست را میزاریم درست دم عید!.

 

۱۲) این رباطمان خدارو شکر پیدا شد. جای بسی خوشحالیست. اما نمیدونم چرا یه کم عجیبو غریب پیدا شدند ایشون.

 

........................

 

این پستم یک دفعه ای شد، به قول معروف از دستم در رفت. به زودی دوباره آپ میکنم.

 

خوش باشین

 

 

  

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 15:31 | جمعه 24 اسفند1386 •

دل و اندیشه ها

 

دل چو دانه ما مثا ل آسیا

آسیا کی داند این گردش را ؟

تن چو سنگ و آب او اندیشه ها

سنگ گوید: آب داند ماجرا

آب گوید آسیابان را بپرس

کو فکند اندر نشیب این آب را

آسیابان گویدت: کای نان خوار

گر نگردد این، کی باشد نانبا

ماجرا بسیار خواهد شد خموش

از خدا واپرس تا گوید ترا

                              "مولوی"

 

سلام

بعضی دوستان به اشتباه خیال نموده انده که دیگر قصد نیامدن کرده ایم، زهی خیال باطل که همچنان هستیم و خواهیم بود (انشاءالله!). که حرف برای گفتن زیاد داریم و به قول کسی گوش و چشم مجانی هم فعلا برای مطالبمان موجود است. چه بهتر از این! پس وقت را غنیمت میشمرم و مینویسم.

اما چه؟

یک چند وقتی هست که دلم میخواهد وبلاگ را با آنچه که این مدت آموخته ام به روز کنم و از همه آموخته هایم در این چند ماه بگویم. مثلا از این بگویم که فهمیدم هر چند که ما سی سال است میگوییم مرگ بر آمریکا، اما آمریکا هنوز نمرده است و احتمالا هم در آینده نخواهد مرد!.

 فهمیدم که برای چه باید اخلاق را رعایت کرد و  اینکه بیشترین سود و بهره ی اخلاقمند بودن برای خود شخص است نه برای اجتماع. و آن بهره چیزی جز  عزت نفس نیست. همین جاست که خط قرمزهای اخلاق هم مشخص میشود و دیگر حجاب همان چادر نیست و هر نگاهی هم آلوده نیست. و در کل هر آنچه عزت مرا بگیرد و پیش چشمان خود و جامعه ام کوچکم کند، آن غیر اخلاقیست.

 و دیگر آموخته ی من شاید این بود که چه بخواهیم و چه نخواهیم باید بزرگ شویم و از این پس نه کودکانه که با کودکمان باید زندگی کنیم.

و بسیاری دیگر از حرفها و فکر ها که نه من بلکه همه ما آدمها با آن درگیریم تا لحظه مرگ. و شاید در روز صدها و دهها از این فکر ها می آیند و میروند و به ما می آموزند. و شاید وحی الهی بعد از  ختم نبوت اینگونه بر بشریت نازل میشود. بی واسطه! (اگر این چنین باشد که خوش به حال بشر امروز).

اشتباه نکنید، توهم برم نداشته که این حرف ها و تفکراتم که نوشتم وحی الهی است. اما این را مطمئنم که آمدن این افکار بی دلیل نیست چرا که به قول مولوی در شعر بالا  دل چو دانه ایست در آسیای جان ما و اندیشه ها باید بیایند و سنگ وجودمان را بچرخانند تا بشود دلی ساخت قابل خوردن!.

چقدر نوشتم! اما هنوز به اصل موضوعی که میخواستم در بابش بنویسم نرسیده ام. قصد سخنرانی و درد آوردن سرتان را نداشتم اما خواننده های قدیمی میدانند که ننوشتن و سکوت من اینجا در وبلاگ امریست محال، پس فعلا تحمل کنید تا بعد شاید آدم شدم روده درازی راکنار گذاشتم.

 

و اما اصل موضوع!

اصل موضوع اینکه این روزها با همه وجودم حس کردم و آموختم که آنچه در درون هر انسانی میگذرد فقط در درون اوست که میگذرد و در عالم خارج و بیرون خبری نیست.

هرچه سعی میکنم نمیتوانم این را توضیح بدهم بگذارید بایک مثال شرحش بدهم، فرض کنید عاشق شده اید، آنگاه خیال میکنید که دنیا عوض شده است، آدمها عوض شده اند حتی خدا هم عوض شده است. خیال میکنید عشق شما در تمام دنیا جریان دارد. اما این تنها یک حادثه است که در درون شما رخ داده است. و شاید شما سالها عاشق باشید و با فکر او زندگی کنید و بعد از سالها معشوق خودتان را ببینید و با کمال تعجب ببینید که او حتی نام شمارا هم فراموش کرده است و با شما مثل یک غریبه برخورد کند و شما بفهمید که او از همسر اولش جدا شده و با شخص دیگری ازدواج کرده است و....

 آن وقت چه حالی میشوید!.  ...؟

حتما آنوقت منظور من را میفهمید و تازه متجه میشوید که دنیا و آدمهای دنیا آرام  آرام راه خودشان را طی میکنند و این غوغا در جهان نیست بلکه در  اندرون شماست. حالا این داستان عشق را بسط بدهید. اگر شما دلتنگید، اگر متنفرید، اگر دلهره دارید، اگر در شک به سر میبرید و اگر های زیاد  دیگر، همه فقط در شماست. در بیرون خبری نیست. پس بهتر است به جای آنکه سعی کنیم جهان خارج را بر وفق مراد خود تغییر دهیم سعی کنیم عالم درون خویش را عوض کنیم تا بتوانیم به بهترین نحو با جهان بیرون خود ارتباط بر قرار کنیم.

 خدا را چه دیدید شاید اینطور به معشوقتان رسیدید.

من نمیدانم چرا این داستان عشق بهترین و سهل الوصول ترین داستان برای زدن مثال و شرح بیان است که توسط نویسندگان و شاعران و علیرضا!گاهی استفاده میشود جهت بیان مطلبی.

اینکه توانستم منظور خودم را برسانم یا خیر را نمیدانم، اما همه سعیم را کردم. قضاوت با شما.

.................................................................................

 

"پی نوشت ها"

 

اول: دوباره زیاد نوشتم، از دوستانی که تحمل کردند و خواندند متشکرم. بعضی ها باید بیایند از من یاد بگیرند.

دوم: اینبار سعی کردم نوع نوشتنم را تغییر دهم و بدون لهجه بنویسم نظرتان چیست؟ اولا موفق شدم یا خیر ثانیا اینطوری بهتر نیست آیا؟

سوم: از این رباط هم خبری نیست وبلاگشم انگار گم شده! اگر کسی دیدش بهش سلام ما برساند.

چهارم: ممنون که متن را خواندید دلم میخواد نظرتون رو در مورد پاراگراف آخر بدونم، اگر متن را نخوندید هم همان پاراگراف آخر اصل حرفم بود بخونید و نظر بدین، خوشحال میشم مسلما.

 

هنوز هم شاد باشید!

در پناه حق

 

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 0:28 | یکشنبه 5 اسفند1386 •