تبليغاتX
حرفهای بیگانه

مسیر زندگی...

 

دو جاده  در جنگلی از هم جدا می شدند،

       و من...

 

            من جاده ای را که کم گذر بود برگزیدم!

 

                  و تمام تفاوتها ناشی از این انتخاب بود.

                                                                                  "رابرت فراست"

..................................................................................................

 

سلام

همیشه بزرگترین مردان و زنان دنیا یک ویژگی اساسی دارند، اینکه سرنوشت خودشون را به دست تقدیر نمیسپارند بلکه با دستان خود آن را رقم  میزنند. اینست که بزرگ شده اند که یکی از نشانه های بزرگی متفاوت بودن است. وگرنه مثل بقیه زندگی کردن، بزرگ شدن، درس خواندن، کار کردن، ازدواج کردن  تاااااااا مرگ، همه  تکراری که آدم را بزرگ نمیکند.

هوس بزرگ شدن نداریم اما زندگی تکراری  و تقلید از زندگی بقیه و در بند هدف دیگران بودن به قول معروف به دل لاکردارمان هم نمیچسبد. هر چند به نظر می آید فعلا این حرفها در حد شعار باشند که به نوبه ی خودم تاکنون زندگی ام تکرار زندگی بقیه بوده با این تفاوت که زیستن من با کلی تاخیر و عقب افتادگی به پیش میرود. مرضی که دلیلش را هنوز نمیدانم.

به همین خاطر اینجانب به دوستان وبلاگی خویش توصیه میکند تا حد امکان از مصرف زندگی تکراری  خودداری نموده و تا حد امکان از تاخیرهای قابل پیشگیری، اجتناب ورزند.

و من الله توفیق !

...........................................

 

سه چهار هفته نبودم، دلم برای وبلاگ و البته برای دوستان وبلاگی لک زده بود. کلی نظره نداده دارم که باید بروم با کمال خجلت بنویسم و بگذارم . شرمندم خلاصش.

نبودنم هم به دلیل امتحانات، قطعی تلفن و خرابی کامپیوتر و حتی سرمای هوا میتوانست باشد اما نبود. صداقتش این است که درگیر خیالی بودم که جایی برای فکر کردن به وبلاگ و اصلا به زندگی نگذاشته بود. الان هم مثل این آدما که تازه از بی هوشی در اومدن، شدم.

عجیب است اما بعد گذشتن این دو سه هفته حس میکنم به اندازه یک سال و شاید حتی بیشتر بزرگتر شده ام. شاید به خاطر محیط بوده. شماها احتمالا دچار این حس نشدید این روزا؟!.

این چند هفته، اگر خدا به دادم نمیرسید سکته ای چیزی میکردم. همش بر میگشت به اون یک هفته برف و سرما که دنیا رو سرما برده بود ولی من، آتشی بود در درونم گرم و سوزان!.

آتشی که هنوز هم هست، راه رو نباید اشتباه رفت، اینو خوب میدونم دعا کنید اشتباه راه نرم!. لطفا واقعا دعا کنید. من به دعای شما خیلی امید دارم والبته اعتقاد. ممنون.

و اما این چند وقته خبرهای خوبی از دوستان شنیدم که بسیار خوشحالم کرد، اول که دوست صمیمی دانشگاهیم مهدی که یییهو انگار بی سروصدا قبل محرمی عقد کرده، که  من تازه باخبر شدم که به موقش به خاطر دیر  خبر دادنش حسابشو میرسم.

 دومی هم در مورد فطرس با معرفت خودمان بود که انگار اشتباه حدس زدم که با عرض معذرت این بخش دوم خبرهای خوش! حذف میگردد. (اینشالا باشد برای بعد از لیسانسشون).

 و سومین خبر هم که اصلا مهم نیست پیدا شدن سروکله دوست قدیمی و زیرخاکیه بنده از دوره دبستان تا الان و خلاصه رفیق شیش دنگ ما وحید خان در وبلاگ حقیرانه بنده است که به ایشون هم عرض میکنم، به به، خوش اومدی، صفا اوردی، مشتاق دیدار و از این تعارفات.

 خبر چهارم اینکه، این فاطمه هست، اقلیم ادب رو میگم، دانشگاه آزاد اسم نوشته میخواد بره دانشگاه در ضمن بین انتخاب چنتا رشته هم گیر کرده، امتحان جغرافیشم قراره بیست بگیره. همین.

 دقیقا با شما موافقم این آخری اصلا خبر خاصی نبود تازه اگر هم خبر بود، خبر مسرت بخش، خوشحال کننده ای نبود، اصلا یک فضولی به تمام معنا بود. فقط میخواستم یه حالگیری بکنم، دلم خنک بشه  بلکم دیگه به من نگه حجت الاسلام. دوزار آبرو داشتیم این داره دستی دستی به باد میده!.

 

پی نوشت :

کتاب "باور کنید تا ببینید" دکتر وین دایر را اگه خوندین که حتما حرف منو تایید میکنید. اگه نخوندید حتما حتما حتما بخونیدش بسیار کتاب تاثیر گذاریه. دو سال پیش خوندمش خیلی جذاب و تاثیر گذار بود. شما هم امتحان کنید. ضرر نمیکنید.

جمله بالا هم از این کتاب خونده بودم که دیدم بد نیست برای آپ کردن ازش استفاده کنم.

 

دیگه باید تمومش کنم

شادمان باشید

سایه تون کم نشه

یا حق

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 21:55 | یکشنبه 7 بهمن1386 •