تبليغاتX
حرفهای بیگانه

از یک تا یازده (ادامه بازی)

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

اول:    سلام

دوم:   ياد دوران بخير، يادم هست چند ساله پيش تقريبا همين موقع ها بود كه هر چه به حافظ تفال ميزدم غزل پست قبلي مي اومد. و من معني اش را نمي فهميدم. اگر ميدونيد بگين منظور چيست؟.

 

سوم:   آپ كردن برايم سخت شده ميترسم سخنم بوي غم بدهد. آن وقت ديگر نميتوانم آخر كار بنويسم شاد باشيد. بنابر اين دير آمدنم را عفو كنيد.

 

چهارم:  امروز قصد دارم بازي مختش را ادامه بدهم. به قول خودش امان از دست اين دخترا.

 

پنجم: خدمت جناب رباط ، خانم فطرس و اس بي (s.b) عارضم كه پست قبلي را شس بار خوندم، ولی نفهمیدم كجاش بوي خبر خير ميداد؟. لطفا آدرس و نشونيشو بدين تا پاكش كنم. خبري هم نيست، شهر در امن و امان است.

ششم:   چند شب پيش همان هنگام كه يك نفر داشت با عموي پدرش چت ميكرد عموي پدر ما فوت كرد. خدايش بيامرزد.

 

هفتم:  هفت عدد مقدسيست. چند روز پيش تولد معصومه(س) بود به دوستارانش تبريك ميگم. اگر زيارتش رفتين سلام ما هم برسانيد. دلم ما كه برايش تنگ شده است.

 

هشتم:   فكر كنم بالاخره فهميدم خدا چرا غم را آفريد.!!!

 

نهم:    ادامه بازي :

قبل از نوشتن اين قسمت لازم ميدونم يك چيزي بگم ، اينكه به علت طواني بودن مطلب، همين جا اعلام ميكنم كه مطلب آنچنان خواندنيي نيست و  اگر  كسي نوشت كه آن را نخوانده به هيچ وجه ناراحت نميشم، آخه خودم معمولا از خواندن مطلب هاي طولاني توي وبلاگ ها پرهيز ميكنم. خيلي هم سعي كردم خلاصه بنويسم اما چه ميشود كرد حرفهاي گفتني زياد بود و فرصت را بايد غنيمت ميشمردم.

خب بازي عجيبي را آغاز كرده اند و بعد هم نوشته اند عمرا پسرا ادامه بدهند، قابل عرض كه"زرشك"، به كوري چشم دشمنان اسلام و مسلمين ادامه خواهيم داد.

گذشته از شوخي نه براي اينكه روي كسي كم شود و نه براي گفتن حرفهايي كه هر كجا نمي شود  زد  اين بازي را ادامه ميدهم بلكه فقط براي اجابت دعوت مختش گرامي كه به شدت خدمتش ارادت دارم، بازي را ادامه ميدهم.

اينطور كه فهميدم بازي به اين صورت است كه نويسنده وبلاگ داستان آشناييش با نت و چت و همچنين وبلاگ و دوستان وبلاگي اش را به صورت كامل شرح ميدهد و سپس تعدادي از دوستان وبلاگي اش را به ادامه دادن بازي دعوت ميكند.و اين گونه بازي ادامه مي يابد. بازي جالبيست شايد  خيلي از حرفها باشد كه بخواهي و ميخواهي بزني اما در قالب هيچ موضوعي نمي گنجد الا اينكه مستقيما به خود وبلاگ نويسي بپردازي.

خوب از آنجا كه راه درازي در پيش است. بهتر است زياد روده درازي نكنم و به اصل بازي بپردازم.

همانطور كه گفتم از قواعد بازي اينه كه نويسنده تعدادي از دوستانش را براي ادامه بازي دعوت ميكند و از آنجا كه كلا شخصيت بنده شخصيت نوآور و خلاق است، بر عكس قائده پيشينيان كه آخر بار دعوت را به عمل مي آوردند ما همين اول بازي دعوت نامه رااين چنين  قرائت ميكنيم:

 

بدين وسيله از آقايان رباط، حسين، مرتضي(كوهنورد) و همچنين از خانم ها ياس، فطرس، فرناز، سيما، فرشته بنفش و عرفانه و نيز (s.b) دعوت به عمل مي آيد كه اين بازي را ادامه دهند و دوستان خود را نيز به ادامه آن دعوت نمايند.

 

(حضور شما عزيزان باعث شادي روح آن مرحوم و تسلاي خاطر بازماندگان خواهد بود)

از طرف فاميل هاي خودمان و غيره.

 

و اما بازي بيگانگي

داستان بر ميگردد به 25 ارديبهشت 63 كه متولد شدم و در واقع ميشود گفت داستان بيگانگي ام از همان لحظه ها آغاز شد. اين داستان ادامه داشت تا تابستان 82 كه با اصرار زياد بالاخره خانواده محترم راضي شدند يك عدد رايانه براي خانه خريداري شود. همان سال بود كه دانشگاه پيام نور قبول شدم و چون كلاس ها كم بود و همان چنتا هم حال رفتن نداشتم، شده بودم مشتري پرو پا قرص رايانه خانه و در عرض يكي دوماه هر آنچه از كامپيوتر و ويندوزو اينترنت و اينها بايد ميدانستم را ياد گرفتم و حتي يك جاهايي به بچه ها كه قبل تر ها رايانه داشتند نكته ياد ميدادم و خلاصه برا خودم يه پا اووستا شده بودم.

توي همان سال با يكي دو نفري چت ميكردم اما به علت بالا بودن هزينه اينترنت سعي ميكردم زياد سر نزنم  و تنها گاه به ايميلم سر ميزدم كه يه موقع حذف نشود و  البته به يكي دو تا سايت خبري هم گاه سر ميزدم.

 گفتم ايميل، آدرس ميلم (alireza7002000@yahoo.com) است و به قول يكي دوستام هفت مليون و دو هزارمين آي دي من نيست. بلكه اتفاقا اوليشه كه براي آزماش و آموختن روش ميل سازي درستش كردم، غافل از اينكه شد ايميل اصلي (هك نشود لطفا).

خلاصه گذشت تا آذر 84 و البته آن هم به شيوه طبيعي روزگار گذشت و تابستان 85 رسيد با همه غم ها يش و شايد شادي هايش. همان روزها خواهر گراميمان به كمك دختر عمه ها وبلاگ دار شده بود و گه گاه در آن مينوشت و من هم از آنجا آدم با غيرتي و بيشتر با معرفتي هستم گاه سري ميزدم و به بهانه آن البته وبگردي ميكردم و به وبلاگ اينو اون سر ميزدم. يادمه يه بار همان سال 82 كه بيكار بودم و از سر زدن به اين چت روم ها خسته شده بودم از بس كه دري وري توشون مينويشتند و مينويسند و پر بود و هست از آدمهاي بي فرهنگ كه برخورد اولشان نه سلامي بود نه عليكي بلكه تنها(asl please) بود. حرص آدم را در مي اورند تا ميفهميدند پسري آيكن خدافظي را ميدادند و ديگه خودتو  ميكشتي هم جواب نميدادند. خلاصه تصميم گرفتم توي پرشين بلاگ وبلاگ بسازم ولي بعد با خودم گفتم ببين دو دسته افراد هستند كه وبلاگ ميزنند. يكي بچه هاي مرفه بي درد كه معلوم نيست دنبال چه هستند و دسته ديگر فيلسوف ها و انديشه مند ها ي دست به قلم كه توانايي نوشتن دارند، و من البته خود را جزء هيچ كدام نميدانستم كه احساس ميكردم تافته جدا بافته ام. خلاصه همين شد كه سعادت نيافتم وبلاگ نويس شوم تا سال گذشته كه سر زدم به وبلاگ ها و برام جالب بود. كاملا با اتاق هاي چت فرق ميكرد و پر بود از انديشه ها و نوشته هاي زيبا. بخصوص كه به لطف يكي از دختر عمه ها آدرس وبلاگ اون يكي دختر عمه را يافته بودم و اونو ميخوندم البته توي همون وبلاگ آدرس اين يكي هم پيدا كردم كه سعي كردم نخوانم تا (هيچ كسي اش) بر باد نرود. هر چند زود تمامش كرد و ديگر ننوشت. اون يكي هم كم كم ننوشت. كه احتمالا يكي از دلايلش فضولي ما بود.

توي  وبلاگ اين دختر عمه نه فكر كنم تو وبلاگ اون دختر عمه بود(كدوم اين بود كدوم اون؟) خلاصه رفتم سراغ پيونداشون رو ميگشتم.  يكي از پيوندا  سيد جلال  بود كه از نوشته هاش خوشم مي اومد اما هيچ وقت فكر نكردم بايد نظر بزارم بعد از آنجا وبلاگ عرفانه كه قلم طنزش به نظرم فوق العاده بود و با خوندن وبلاگش بعد از زمان درازي خنديده بودم. نوشته بود دختر 13 ساله متولد آذر. اولش كه باورم نميشد نويسنده اين نوشته ها 13 ساله باشه  ولي از شواهد پيدا بود كه واقعا سيزده سال بيشتر نداشت. واز همه مهمتر دختر آذر بود كه شد نور علي نور، اين بود كه شدم مشتري پرو پا قرص وبلاگش كه اسم جالبي هم داشت(آهنگ خفتن حرفي نميگويد!). هر چند كه به شدت كم كاره. اووووه آيا چي بشه كه آپ كنه؟ البته نه اينكه فكر كنيد كم مياره ها نه اصلا، عمرا ....

خلاصه اينكه من هم دست به كار شدم و وبلاگم را با عنوان حرف هاي بيگانه راه انداختم. ولي واقعيت اين بود كه حرفي براي گفتن نداشتم ، و اگر داشتم هم توانايي نوشتن نداشتم. ولي بد هم نبود، ديگه هر كجا ميرفتم كامنت ميزاشتم آدرس وبلاگ هم ميدادم. اولين كامنت وبلاگم رو هم ريحانه خواهر با صفا و با معرفت عرفانه در جواب كامنتي كه براي آهنگ خفتن گذاشته بودم،گذاشت( عرفانه انگار مسافرت بود) ( چه چيزايي يادمه!!!). بعد از سر زدن به وبلاگ ريحانه  (خواب-حباب-سراب)ديدم اون هم  برا خودش اي ول دارد، صفحه اي كاملا متفاوت با شعر ها و نوشته هاي كوتاه ادبي كاملا پر معنا و زيبا و البته پر از ايهام.

ميگفتم، همان اوائل بود كه با ياس دلتنگ و همكار مهربانش آشنا شدم، آشنايي كه همچنان ادامه دارد و انشالا ادامه خواهد يافت.نوشته هاي ياس و همكارش عموما بوي نيايش ميدهند و اين به شدت باعث زيبايي نوشته هاش شده. با مرتضي خان كوهنورد هم آن موقع ها آشنا شدم. كامنت اولو اون گذاشت با اين مضمون كه دوستان زيادي دارد و دوست دارد هر روز بر تعداد دوستاش اضافه شود. من هم اون روزا ميرفتم سنگ نوردي و توي حال و هواي كوهنوردي بودم ( هر چند هيچ گاه سعادت زيارت كوه را به عنوان يك كوهنورد نيافتم) شدم يكي از خواننده هاي هميشگي وبلاگش كه بيشتر درمورد كوهنوردي  مينوشت و مينويسد.

داستان ادامه داشت تا بعد از عيد با سه تا دوست با حال آشنا شدم به ترتيب فطرس، امين، مختش.

 فطرس را توي وبلاگ خواب- حباب - سراب (ريحانه ي مذكور) يافتم اسمش برام جالب بود(فطرس) و اگه درست فهميده باشم همدوره اي ريحانه اس، فطرسي با معرفت كه زود تحويل گرفت و سريع آدرس بيگانه را گذاشت توي پيونداش. آپ هاش همه نوعي بود و بيشتر انگار وبلاگش اتاق دلتنگي هاش بود و از آنها مينوشت. با اينكه از من كوچكتر است اما فهمش بيشتر از من نباشد كمتر نيست. بسيار فهميده و خوش فكر. گاه از درد هاي جامعه مينويسد. و جالب اينجا بود كه دردهاي فطرس بيشتر جهاني بود تا ايراني.

آپ هاش الحق همه آموزنده بود و داراي بار معنايي كه آدم را به انديشيدن وا ميداشت، به شخصه از استفاده كردم و ازش تشكر ميكنم.

امين اما اول با اسم پسرك تنها پيدا شد و برام كامنت گذاشت. پسري به شدت اكتيو و فعال كه بيشتر سياسي و فرهنگي مينوشت تا يك روز هم استعفا داد و رفت و بعد از يك مدت كوتاه با عنوان رباط پيداش شد با وجه تسميه خيلي جالب. اما ايندفعه كاملا متفاوت، نه سياسي و نه اونقدر سريع و اكتيو بلكه آروم و با آپ هاي كوتاه قابل توجه و تامل.

شايد بتونم به عنوان يك برادر بزرگتر به امين بگم كه آينده درخشاني براش پيش بيني ميكنم، اينو كاملا منطقي و بدون تعارف عرض ميكنم.

و اما

مختش

عجوبه عالم وبلاگ نويسي و اينترنت، همو كه  ازمعلم دبستان و استاد دانشگاه  بگير تا دوست وبلاگي و اينترنتي از دست طنز ها و نقدها ي او در امان نيستند و هر كدام انگار به نوعي به خونش تشنه اند. و به احتمال زياد نامش در تاريخ وبلاگ نويسي ايران ثبت خواهد شد، البته اگر تا الان ثبت نشده باشه. او هموست كه اين آشو گذاشت توي كاسه ما.

گذشته از اينها كه مزاح بود ، مختش پسر با حالي بود كه توي وبلاگ خواب- حباب-سراب ريحانه  باهاش آشنا شدم ( من حالا ميفهمم كه به اين ريحانه خيلي مديونم) كه داستان آشنايي هم قضيه داره كه از گفتنش پرهيز ميكنم. ميگفتم مختش پسري بود كه بعد كشفم شد كه دختر است و اين همه وقت من به اشتباه خيال ميكردم پسره، آخه كار هر كس نيست مختش بودن مرد كهن ميخواهد و از اين حرفا اما چه ميشه كرد كه توي اين دورو زمونه خانم ها رئيس جمهور ميشن، قاضي ميشن، مختش ميشن و....

حالا ديگه واقعا گذشته از شوخي مختش به نظر من خيلي بزرگتر از سنش ميفهميد و براي من آشنايي باهاش خيلي خوب بود. بر عكس وبلاگ ساده و تيپ بچه گونه ي نوشته هاش خودش بسيار با تجربه و بزرگ انديشه است بعد از چند وقت فهميدم كه خيلي جاها بزرگترا رو ميزاره تو جيبش. البته تاكيدش هميشه اين بوده كه جز موارد خاص هميشه توي وبلاگش طنز بنويسه (براش آرزوي توفيق دارم چرا كه انگار هر چه آنور تر ميروم بيشتر ميفهمم شاد بودن چقدر سخته).

در ادامه ي بازي اينكه  توي اين مدت وبلاگ نويسي با دوستان ديگري هم آشنا گشتيم، فرناز كه عكسها و مطالب نجوم را مينوشت و وبلاگش بيشتر به خاطر عكساش برام جالب بوده و هست و در واقع تخصصي ترين وبلاگ پيوندهام وبلاگه ايشونه. دوست ديگر حسين بود كه براي آپ ميلاد فاطمه(ع) كامنت گذاشت و با وبلاگش آشنا شدم، معلومه كه به شدت به خاطر مشكلات جامعه ما ناراحت است و از رنج و فقر مردماني در رنج و عذاب است و بايد همين جا به خاطر اين دل دردمند و احساس مسئوليت بهش تبريك بگم. از طريق وبلاگ حسين با فرشته بنفش دخترجنوبي عاشق امام رضا اشنا شدم كه سعادتي بود براي ما اين آشنايي، البته فرشته بنفش مدتي هست ننوشته و ازش خبري نيست هركجا هست اينشالا شاد و موفق باشند.

و بالاخره از طريق مختش با چند نفر ديگر هم آشنا شدم از جمله مریم كه وبلاگش كاملا مختص شهيدان است و به نام شهید هم وبلاگشو ساخته است كه اين هم برام جذاب بود بويژه اينكه بدون هيچ گونه خودشيريني و رياكاري براي شهادت و شهدا ارادتها قائلم.

و اما آخرين و يكي از با معرفت ترين دوستان وبلاگيم يعني (s.b  ) كه همين يكي دو ماهه وبلاگش را ساخته با اسم گذرگاه زمان، با پست هاي منظم و كوتاه، همونطور كه من آرزوم بوده يك زمان بتونم اينطوري آپ كنم، ساده اما پر مفهوم. اول خيال كردم سعي ميكنه كه كلام بزرگان رو توي پست هاش بياره، ولي بعد فهميدم  بعضي از اين جملات جذاب ماله خودشه كه واقعا به خاطرشون بهش تبريك ميگم و اميدوارم اين نوشتن ها همچنان ادامه پيدا كند.

من اينجا ميخوام در ملاء عام از s.b عزيز به خاطر چنتا كامنتي كه باعث شد از دستم ناراحت بشه معذرت ميخوام. قصدي در كار نبوده است بيشتر جهت مزاح بوده كه انگار يك جاهايي زياده روي كردم، و به خاطر صداقتش و عنوان كردن مواردي كه از دست من ناراحت شده ممنونم.( ديگه تكرار نميشه)

خوب ميماند گذري از كوچه پس كوچه هاي دل كه وبلاگ خواهر گراممان است كه خيلي وقته استعفا دادن و ديگه توي اون نمينويسن و به علت مسايل امنيتي از ايراد نظر در مورد وبلاگش پرهيز ميكنم، وبلاگ ديگر پيوندهام سيماي خوشبختي است كه وبلاگ سيما يكي از دوستان چتي هست كه چند ساله با هم گاها چت ميكرديم و ميكنيم و متاسفانه خيلي وقته ازش خبر ندارم، اميدوارم هر كجا هست شادمان باشه( سيما با اين كه از من كوچكتر بود  اما جالبه مثل يك خواهر بزرگتر من ازش چيزها  آموختم). بعد هم وبلاگ مريم پاييزي كه همان اوائل نوشته هاشو ميخوندم و شديد پستهاش به دلم مينشست اما نميدونم چرا هر بار ميرم، ميبينم وبلاگش فيلتر شده ، الكي.

......

خوب انگار ديگه تموم شد. قصه ما بسر رسيد و كلاغه هم به خونش .....(شايد هم رسيد).

توجه:  به دليل حالشو نداشتن! و با عرض معذرت، همه اسمها رو لينك نكردم و به رنگي كردن اكتفا نمودم.) لينك ها توي پيوندها هست ديگه(.

توجه: اميدوارم بازي را در حد خودم خوب ادامه داده باشم و قصوري در نوشته هام نبوده باشد.

 

دهم : از اينكه به اين پست توجه كرديد و حوصله به خرج دادين ممنونم.

 

 يازدهم:

  شاد باشيد

  خداحافظتون

  

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 0:20 | جمعه 25 آبان1386 •

شعر حافظ

 

جانا تو را كه گفـــت كه احــوال مـا مپرس          بيگانـه گرد و قصه هيچ آشنا مپــرس

زآنجا كه لطف شامل و خلق كريم تواست         جرم نـكرده عـفـو كن و ماجرا مـپرس

خواهــي كه روشنـت شود احوال سوز ما         از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

هيــچ آگهــي زعالم درويشــي اش نبـود          آن كس كه با تو گفتكه درويش را مپرس

از دلـق پوش صومـعـه نقد طلـب مجــوي           يعني ز مفلسان سخن كيميا مپرس

در دفـتـر طبـيب خرد باب عـشق نيست             اي دل به درد خو كن و نام دوا مپرس

ما قــصه سـكنـدر و دارا نــخـوانده ايــم             از ما به جز حكايت مهرو وفا مپرس

 

حافظ رسيد موسم گل معرفت مگوي

درياب نقد وقت و زچون و چرا مپرس

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 23:52 | پنجشنبه 24 آبان1386 •

منتظر چه هستید؟

 

اول این را بخوانید:

 

منتظر چه هستيد؟

 

چرا منتظر اتفاقاتي هستيد تا زندگي شما را شکل دهد؟  چرا منتظريد تا مسير زندگيتان را ديگران تعيين کنند؟  چرا خود براي زندگيتان تصميم نمي گيريد؟ اگر ديگران تصميم گيرنده باشند معلوم نيست آنچه را که شما دوست داريد انتخاب کنند.   

ما بايد در برابر هر کاري که انجام مي دهيم پاسخگو باشيم و نبايد به خاطر کمبودهايمان ديگران را ملامت کنيم.  بايد براي کمک به خود از هيچ تلاشي فروگذار نکنيم. که اينکه چشم انتظار بمانيم تا ببينيم چه اتفاقي در زندگي رخ مي دهد.  تا تصميم بگيريم. اگر خود ياري گر خود نباشيد هيچ کس ياريتان نخواهد کرد. آن هنگام که تصميم گرفتيد از هيچ کوششي براي خود دريغ نورزيد سيل ياري ديگران نيز به سوي شما سرازير مي شود. آنگاه حضور خداوند را با تمامي وجود حس خواهيد کرد. با داستان زير به يکي از اين موارد اشاره مي کنم.   

 

" هنگامي که در يک روستا باران مي باريد ، هواشناسي پيش بيني کرده بود که اهالي اين روستا شاهد وقوع سيل شديدي خواهند بود . مردم روستا را تخليه کرده و به منطقه امن پناه بردند به جز مردي که مي گفت : «من به خدا ايمان دارم ، اون خودش نجاتم ميده» . سطح آب يواش يواش بالاتر آمد. يک اتومبيل جيپ به در خانه مرد رفت تا او را نجات دهد . اما مرد کمک آنها را رد کرد و گفت : «من به خدا ايمان دارم. اون خودش نجاتم ميده». سطح آب بالاتر آمد مرد به طبقه دوم منزل خود رفت . قايقي از راه رسيد تا او را نجات دهد . اين بار نيز مرد از فرار سر باز زد  و در جواب گفت « من به خدا ايمان دارم. اون خودش نجاتم ميده» . آب بالاتر و بالاتر آمد و مرد ناچار شد به پشت بام خانه اش پناه ببرد . هلي کوپتر امداد آمد تا نجاتش بدهد،اما او گفت : « من به خدا ايمان دارم. اون خودش نجاتم ميده» . سرانجام مرد غرق شد . وقتي رودرروي خداوند قرار گرفت با عصبانيت هر چه تمامتر گفت : «من به تو کاملا ايمان داشتم . چرا دعاهاي منو نشنيده گرفتي و کاري کردي که غرق بشم؟» خداوند جواب داد : « فکر مي کني چه کسي جيپ ، قايق و هلي کوپتر امداد را فرستاد؟."

پایان

نويسنده : شهرام اسلامي

 .....................................................................................

سلام

خوبید؟ خوشید؟ در سلامتی کامل بسر میبرید هُع؟(عین این افغانیه تو چارخونه).

خوب امیدوارم همه در سلامت کامل و بدون غم و سرماخوردگی! بسر ببرین.

ما که خوبیم، البته منهای بدیهامون همیشه خوب بودیم.

اصل مطلب اینکه چند وقت پیش داشتم به قول بچه ها گفتنی وبگردی میکردم و توی دنیای اینترنت سرک میکشیدم که از دنیا عقب نمانم، آخه توی قرن بیست و یکم، عصر ارتباطات و سرعت انتقال اطلاعات زندگانی میکنیم و این اصلا انصاف نیست که از اوضاع بی خبر بمانیم و عقب بیفتیم از این قافله که معلوم هم نیست به کجا چنین شتابان میرود.

خلاصه اینکه توی این عقب نموندن از روزگار بر خوردم به یک مجله اینترنتی ایرانی فوق العاده به اسم "ارتباط موفق" که تقریبا یک ساله راه اندازی شده.  اگه درست یادم باشه اولین مقاله که از این مجله خوندم به اسم "شادی و نشاط  رمز موفقیت ایرانیان باستان" به قلم فاروق صفی زاده بود. اونقدر از خواندن این مقاله کیفور شدم که فلفور متن کامل اون را توی وبلاگ گذاشتم با اون عکس عجیب که آخرش هم نفهمیدم منظور عکس چی بود؟

مقصود اینکه پیشنهاد میکنم سری به این مجله بزنید آدرس اونو توی پیوندهای روزانه گذاشتم، من که خیلی ازش خوشم اومد. سایت آموزنده ای بود، بویژه به دوستان متاهل یا در حال متاهل شدن، خوندن بعضی مقالات سایتو پیشنهاد میکنم به درد شب قبر نمیخوره اما به درد زندگی مشترک چرا !.

معتقدم یک راه بسیار راحت وسهل، برای آموختن حکمت در این دنیا، مطالعه کردن داستان های کوتاه حکمت آموز باشه، داستانهایی که میتواند مال یک نویسنده مشهور و یا اینکه برگرفته از یک ضرب المثل عامیانه باشند.

این دفعه برای آپ کردن وبلاگ از یک مقاله و داستان کوتاه که توی همین مجله خوندم استفاده کردم که فوقا به استحضارتان رسید. امیدوارم شما هم مثل من از اون لذت برده باشید. اینکه چرا این مقاله رو انتخاب کردم این بود که توی تمام زندگی افراد موفق دوست داشتنی(آخه افراد موفق دوست نداشتنی هم داریم!)  زیادی دیدم که دقیقا دلیل موفقیتشان همین موردی بود که توی نوشته ذکر شده آدم هایی که سرنوشت خود را خود مینویسند و رقم میزنند، شکست هایشان را هم گردن خدا و پدر و مادر و بنده های خدا نمی اندازند، بلکه خیلی معقول و منطقی با هر مسئله ای برخورد میکنند. یکی از مسائلی که بیشتر توسط افراد مذهبی عنوان میشود مسئله قسمت است که من معتقدم اگر درست نفهمیم که قسمت به چه معناست ضربه ی بزرگی از روزگار خواهیم  خورد. این درست نیست که اشتباهاتمان روی هم جمع شوند و در آخر انگ قسمت بخورند. واقعا خوش بحال کسانی که با همت، تلاش و برنامه ریزی زندگی خودشون را سازمان میدهند و  میسازند. که امیدوارم همه دوستان وبلاگی از این دست باشند.

 

خوب اینشالا که این نوشته به دردتون خورده باشد.

راستی توی نوشته قبلی من یک انشای بچه گونه بود که  فقط جهت نشان دادن عمق سرماخوردگیم بود و بس. اما به لطف دوستان کارم به نمره گرفتن و کنکاش کودک درون و این حرفا کشیده شد! از این بابت نمیدونم معذرت خواهی کنم یا تشکر. خدمت دختر عمه های بهتر از گل هم اگر مطلب رو میخونند عرض میکنیم که بنده مردونه به فراموشکار بودن والبته بی معرفت بودن خودم اعتراف میکنم. واقعیت همان بود که شما گفتید. من هم مثل شما دلم هوای مادرجون رو کرده. واقعا جاش خالیه خیلی هم خالی. روح همشون شاد.

قبل از رفتنم یک پیغام به مختش عزیز بدم و برم، اینکه از زنده ماندن و بودنِ مخ تش خوشحالم، خیلی خوشحال، امیدوارم اتفاقات و غم های روزگار باعث نشود که مختش بودن، بیگانه بودن،  فطرس بودن، رباط بودن و غیره  بودنمان را فراموش کنیم و همچنان باشیم. تا آنجا که بشود و بتوانیم اگر وبلاگ نشد یک جای دیگه اما باشیم.

 

 اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد     

                           منو ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم

 

به نظر شما این شعره ربطی هم داشت؟

شاد زندگی کنید

یا حق

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 1:47 | یکشنبه 6 آبان1386 •