تبليغاتX
حرفهای بیگانه

عیدتون مباااااااااارک

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

..............................................................................

 

سلام

این که آخر ماه رمضان را عید و شادی بر پا میکنند، پرازمعنا و مفهوم است که البته من از هیچ کدامشان خبر ندارم. با این وجود اما فرا رسیدنش را به همه دوستان تبریک عرض میکنم.

صد سال به این سال ها!!!.

واقعیت اینه که همیشه خوب ماندن خیلی سختر و به همان اندازه مهمتر از خوب شدن است. شاید بشود گفت عید فطر عید پایان خوب بودن نیست که عید آغاز خوب ماندن است. این دغدغه ی  مهمیه که سعی کنیم آنچه بدست آوردیم(البته اگرچیزی بدست آورده باشیم) را از دست ندهیم.

من که توی بدست آوردنش موندم چه برسه به از دست ندادنش.

به هر حال امیدوارم دست خالی بر نگشته باشیم و اونقدر خویشتن دار! باشیم که تا ماه رمضون بعدی (اگر زنده بودیم البته) چیزی باقی بمونه.!

 بگذریم

 

راستش با چنتایی دوستان نتی که صحبت میکردم فهمیدم که سرما خوردند و انگار ما هم به سبب همصحبتی با ایشان سرماخوردیم!. اون هم دقیق امشب که عید شد. یعنی چی؟ یعنی اینکه توفیق نداشتیم وسط ماه رمضون یکی دوروز روزه نگیریم، عیدمون هم که با عطسه و آبریزش بینی هدر شد. ای بابا.

حالا من چرا گفتم سرماخوردم؟. برا اینکه شما رو از کشف جدید خودم با خبر کنم. میدونید من تازه کشف کردم که کسی که سرما میخوره همونطور که تمام بدنش درد میگیره و خسته میشه مغزش هم تعطیل میشه میره پی کارش. خدا چی خلق میکنه ها؟! . این هماهنگی بدن آدم رو نشون میده.

حالا اینو از کجا فهمیدم؟ از اینجا که چار ساعته دارم فکر میکنم برای آپ کردن چی بنویسم اصلا انگار نه انگار مثل مونگل ها شدم. در عین حال هم برای تبریک عید فطر هم که شده باید یک چیزی مینوشتم. آخه بی غیرتی هم حدی داره، اول ماه رمضان که هیچی ننوشتم، شب قدر همم باز هیچی ننوشتم. اینطوری که درستش نیست. حالا این موضوع چه ربطی به غیرت داره رو نمیدونم.

خلاصه برای آپ ایندفعه با توجه به سرماخوردگیم نظر بدین. ممنون.

یادش بخیر،  یاد انشا نوشتن دوران دبستان افتادم، من اصلا انشا نویس خوبی نبودم. فکر میکردم که فقط باید بنویسم که فردا از معلم صفر نگیرم، در ضمن آبروم هم پیش بچه ها نره. از مدرسه هم زنگ نزنند راپورتشو به خونواده بدند و از این حرفا. حالا این که چی مینویسم مهم نبود. واقعا مهم نبود. درس خوندن از روی ترس شدید زجر آوره. من یک عمری اینطوری درس خوندم. شاید به خاطر همینه که دوره تحصیلم به ویژه دبستان رو اصلا دوست ندارم. و خاطره خوب چندانی هم از اون دوران ندارم.

 

 خوب من برم سره اصل موضوع

موضوع؟!.

عید فطر

( مثل بچه مدرسه ای ها بخونید)

 

به نام خدا

عید فطر

من روز عید فطر را دوست دارم.

وقتی ماه رمضان تمام میشود ما عید فطر میشویم.

وقتی عید فطر میشود بزرگتر ها دیگر روزه نمیگیرند و به خاطر همین خیلی خوشحال هستند.

وقتی عید فطر میشود همه میخندند و خوشحال هستند.

من روز عید غطر را دوست ندارم چون مدرسه ها تعطیل میشود و ما یک روز معلم خوبمان را نمیبینیم( جهت پاچه خواری)!.

روز عید فطر همه میروند مهمانی برای دید وبازدید.

ما امسال رفتیم خانه پدربزرگ.همه آمده بودند.

عمه جان آمده بود

عموجان آمده بود

ما هم آمده بودیم!

من عید فطر را دوست دارم چون همه دور هم جمع میشوند.

عید فطر خوب است. همه در این روز به هم تبریک میگویند

من عید فطر را به معلم خوبمان تبریک میگویم( همچنان پاچه خواری).

پایــــــان

 

آقا اجازه ما دیگه بریم تا بیشتر از این چرتو پرت ننوشتیم!

(حالا میفهمم چرا نمره هام خوب نمیشد)

 

باز هم عیدو تبریک میگم

شاد و خرم باشید

خدافظ

 

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 4:6 | شنبه 21 مهر1386 •