کجایید ای شهیدان خدایی؟
سلام
ماه رمضون اومد و از آنجا که احساس خاصی نداشتم آپ نکردم.![]()
هفته دفاع مقدس شروع شده و من عجیب دچار احساس خاصی شده ام!.![]()
میخواهم بنویسم اما چه؟![]()
از شهادت؟ از جنگ؟ از دفاع؟ از چه؟ از اینکه دوباره آنها که نباید، سرو صدایشان بالا میرود. همان مدعیانی که شهادت شهیدان و هشت سال دفاع را به نام خودشان سند زده اند و هر کاری که دلشان میخواهند میکنند و هر قانونی که میخواهند وضع میکنند و به آن تقدس شهیدانه میدهند. یا از جماعت روشنفکر مآب بی رگی بنویسم که فقط باید مخالفت کنند حالا با چه و که اش مهم نیست. فقط اسمشان توی لیست مخالفین باشد کافیست. مخالفان جنگ و دفاع، یا همان ها که معتقدند که دیگر بس است هر چه برای بچه های جنگ مایه گذاشتیم و برایشان نوشتیم و گفتیم و شنیدیم. و یا از مردان و زنانی که هنوز مبارزه شان ادامه دارد و به هر قیمتی که شده نمی گذارند فرهنگ مبارزه در جامعه گم شود، همانها که برای مبارزه یک زمان انقلاب کردند و زمانی جنگ و امروز مشغول نوع دیگر مبارزه اند!. از کدام باید نوشت.
و اصلا مگر من میتوانم از این همه بنویسم؟.
از آنچه که میتوانم بنویسم، مینویسم.
.............................................................................................................................
کجایید ای سبکروحان عاشق / پرنده تر زمرغان هوایی


در شرح عکس ها این که عکس اولی از شهید خرازی فرمانده یکی از لشکر های جنگ است. من ازش شناختی ندارم اما دوستش دارم چون توی بیشتر عکسهایی که ازش دیدم در حال خندیدن بوده اونم به این با حالی. عجیبه یه جوون بیست و چند ساله فرمانده لشکر باشد.
عکس دومی هم از شهید احمد کاظمی هست که چند سال پیش توی یک سانحه هوایی از دنیا رفت. به گفته همشهریانش تا قبل از جنگ و انقلاب یه جوون بیکار کبوتر باز(کفتر باز) بوده ولی توی انقلاب و جنگ به شدت دچار تغییر شخصیت میشود. به عنوان سرباز وارد جنگ میشه و اونقدر شایستگی از خودش نشان میدهد که میشود یکی از فرمامنده هان بزرگ جنگ. میگن شخصیت نترسی داشته. خودش توی خاطراتش میگه برای شناسایی دشمن اونقدر پیش میره که مجبور میشه در لباس یک عراقی با عراقی ها سر سفره شام غذا بخوره!. واقعا عجب دلی داشته. من بودم سه تا سکته زده بودم.
یک چیز جالب برای من این بود که شهید کاظمی بعد از اون سانحه هوایی بود که معروف شد و ما که مثلا همشهریهاش بودیم تازه بعد از فوتش شناختیمش. اما تا وقتی زنده بود اصلا حرف و بحثی ازش نبود متاسفانه .(چرا؟). تازه جالبتر اینکه بعد از شهادتش خیلی از کسانی که به خاطر خط بازیهای مسخره باهاش سر دعوا و تنازع داشتند و به قول معروف سایه اون را با تیر میزدند، شدند رفیقان همراه و همرزمان صمیمی احمد کاظمی.
یک جایی بحث شده بود که آیا این درسته کسانی که توی اون اتفاق یعنی سقوط هواپیما از دنیا رفتند را بهشون شهید گفت؟. یکی از کسانی که شدید به سردار کاظمی ارادت داشت گفت اگر ایشون به مرگ طبیعی هم از دنیا میرفت باز شایسته لقب شهادت بود چرا که در واقع ایشان شهید زنده بودند. هر چند که واقعیت اینه که تنها کسی که حکم میکند بر شهادت ها خداوند است به گفتن و نگفتن مانیست. اگر به من بود میگفتم شهید تر ،چرا که قبلی ها شهید شدند و رفتند ولی امثال او و بویژه جانبازانی که هر ازگاهی خبر شهادتشان میرسد ماندند و دیدند آنچه نباید و آنچه انتظارش را نداشتند.
روحشان شاد
هر چه میخواهم زود تمامش کنم نمیشود. الان رفتم توی فکر شهادت، راستی شهادت یعنی چه؟ شهید به چه چیزی شهادت میدهد؟. چرا شهیدان زنده اند؟. چرا می گویند "شهید" نمی گویند "کشته جنگی".
فکر میکنم شهید عاشقیست که سر سپرده است. اول عاشق شده، دل سپرده است سپس سر سپرده و جان فدا میکند. شهادت انتهای عاشقیست. به پای عشق مردن هم دل میخواهد اینست که معشوق هر که و هر چه نمیتواند باشد!.
دوباره از اون حرفا زدما!
بگذریم
معمولا اول بار میگن ولی ما چون ماییم آخر کار میگیم که نماز روزه هاتون قبول حق اینشالله.
ما رو هم دعا کنید
شاد باشید
![]()
ادامه ی بیگانگی
چقدر با همه ی حرف ها بیگانه شده ام ! کجایم؟
همچون پرنده ای بلند پرواز بر فراز همه ی شعر ها وعشق ها، همه ی فهم ها و حرف ها چرخ می خورم؛
دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی که از غیب بر زمین فرو میکوبد،
می بارد و می بارد! هر قطره ای کلمه ای؛
چه زلال، چه خوب!
شریعتی( آدم ها و حرف ها)
سلام
پارسال توی یک همچین روزهایی بود، که بنده دچار یک خبط بزرگی شدم و وبلاگم را تاسیس کردم. اولین پستم را با جملات بالا یعنی کلامی از دکتر شریعتی که در واقع اسم وبلاگ را هم از این جملات اقتباس کرده بودم آغاز نمودم و عنوانش را گذاشتم سر آغاز بیگانگی. حالا چرا دکتر شریعتی اون هم بعد از سال ها که کتابهاشو دیگه نخونده بودم؟ یک دلیل بیشتر نداشت اینکه همیشه میدانستم که افکارم توسط شریعتی شکل گرفته است و اولین باری که اندیشیدن را به معنای واقعی تجربه کردم زمانی بود که با کتابهای دکتر آشنا شدم و آنها رو یکی یکی و با دقت و با لذت میخوندم. و حالا پس از سالها دور شدن از کتاب ها و افکارش هنوز سعی میکنم به او که به واقع یکی از بزرگترین معلم های زندگی ام بوده وفادار باشم.
پارسال که وبلاگ را درست کردم خیال نمیکردم یک روزی یک سالش تمام بشود. درست کردن وبلاگ و نوشتن توی اون به خاطر دو تا چیز بود اولا که یکی از دوستان و آشنایان عزیز به خاطر حال و هوای اون روزهام پیشنهاد داد که بیشتر بنویسم و من هم تصمیم گرفتم نوشتن را توی وبلاگ آغاز کنم . و دلیل دوم این بود که به وبلاگ بعضی دوستان که سر میزدم دست خالی میرفتم خجالت میکشیدم در نتیجه این وبلاگ را درست کردم هر چند تحفه ای نیست و نیستم اما خوشحالم که تا حالا تونستم ادامه بدم. واقعیتش اینه که یک سال وبلاگ نوشتن برای کسی مثل من که اصلا اهل نوشتن و این چیزها نبوده اینقدرها هم راحت نیست بیخود بودن بعضی پستهام هم بگذارید به حساب همین دلیل که اهل نوشتن نبوده ام. بارها تصمیم داشتم بیخیال ادامه وبلاگ نویسی بشم. اما برای رو کم کردن خودم هم که شده تا اونجا که بتونم ادامه اش میدم. و همینجا از همه دوستانی که به من لطف کردند و سر میزنند و نظر میدند واقعا صمیمانه تشکر میکنم.
بگذریم
اینروزا نتایج کنکور اعلام شده و من برای اولین بار هیچ احساس تنفری از این روز ندارم. من از اونجایی که بابت کنکور خیلی اذیت شدم همیشه از خودش و حتی اسمش بدم میومد. فکرشو بکنید چهار سال عین دیوونه ها درگیرش بودم. از دو سال قبل از کنکور بگیر تا دوسال بعد که دوتا کنکور دادم و آخرش هم به نتیجه ای که میخواستم نرسیدم (خدارو شکر!!!). البته اینکه دولتی قبول نشدم دلیلش تنبلی خودم بود اما واقعیت اینه که هر کسی را بحر کاری ساختند ما یکی که عمرا کنکور بده خوبی باشیم. بیچاره مادرجون خدابیامرز چقدر برام دعا میکرد این آخریا میگفتم خدایا به خاطر مادرجون هم که شده یه کاری کن ما بریم دانشگاه.
طبق آمارگیری و محاسبه ریاضی دانها انسانها یک سوم عمرشون را که خوابند ، از دو سوم باقی مانده هم دو سوم یا یک سومش(درست نمیدونم) را توی صف به سر میبرند و توی صف تلف میشه. حالا از صف نانوایی بگیر تا صف کنکور. و اینجاس که تئوری های صف مطرح شد تا آدمها و مدیران! توی صف ها بهترین عملکرد و انتخاب را داشته باشند.(این هم برای اینکه اطلاعات ریاضیتون اضافه بشه). هر چند توی ایران اصلا نیازی به این محاسبات نیست، هر که زورش بیش برفش بیشتر. البته این خیلی به کنکور مربوط نمیشد ولی بالاخره کنکور هم یک نوع صف تو کشور ماست.!
به هر حال امیدوارم دوستانی که امسال کنکور داشتند به نتیجه زحمت هاشون رسیده باشند. و اگر هم قراراست در آینده کنکور امتحان بدهند، موفق و پیروز باشند. واقعیت اینه که کنکور اینروزا خیلی راحت تر از قبل شده، اگر درست شنیده باشم الان از هر چهار نفر سه نفر وارد دانشگاه میشن . سال 81-82 که من امتحان دادم از هر هفت نفر یکی قبول میشد.
یاد دلهره های قبل کنکور که میفتم خندم میگیره، الان که فکرشو میکنم نیازی به اون همه دلهره نبود. معاون مدرسه هم بهم گفت ولی من گوش ندادم. چوبشم خوردم.
خوب من را به خاطر این همه پریشان گویی ببخشید![]()
این روز ها شدید دچار پریشانی شدم!
التماس دعا
همیشه شاد باشید![]()
بدرود
زمستان است سلامم را تو پاسخ گوی ای مسیحای جوانمرد
این شعر را با آواز و در مقام "داد و بیداد" بخوانید!!!
زمستان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم، دشنام پس آفرينش، نغمه ي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
"مهدی اخوان ثالث"
...........................................
عجب از این حال و احوال که من دارم ؛ امروز با مهدی رفتیم پیام نور
خدا میدونه دوباره چه غم غربتی اومد سراغم!! .
خدا رحم کنه که اگه این دل ماست که عمرا تاب بیاورد. . داره میترکه عین بادکنک.
شدید هوس "زمستان است" شجریان رو کردم .
آیــــــــــی میچسبه .
بگذریم ( بعضی حرفا که می نویسم برای یادگاریه!)
...............................................
عید میلاد موعود ، مهدی(عج) رو تبریک میگم. ![]()
خیلی دلم میخواست برای این روز مطلب ویژه ای بذارم اما نشد(حسش نیومد) ، ببخشید. حالا اصلا مطلب ویژه چی هست؟ ![]()
راستی من تازه فهمیدم اسم مادر حضرت مهدی یعنی همسر امام حسن عسگری اول بار ملیکا بوده بعد شده نرگس و امام زمان از پدر شرقی و از مادر غربی هستند. برام جالب بود .
یک دعا : هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، ای مسیحای جوانمرد ، سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي، دلتنگم .
یک سوال: به نظرتون تلقی من از این شعر بویژه از مسیحای جوانمرد ، درست بوده؟ ![]()
شادِ شادِ شاد باشد
بدرود

