عنوان ندارد . در واقع عنوانی به نظرم نرسید
سلام
امشب می خواهم بنویسم
باید بنویسم؟
اما از کجا بنویسم، چیزی برای نوشتن ندارم. به وبلاگ دوستان سر میزنم. دچار(فطرس) از لیلة الرغائب و حرفهایش با خدا، صادقانه نوشته است.
شب اولین جمعه ی ماه رجب، دعا و نماز وحاجتو آرزو.
میگویند هر شبت باید شب قدر باشد. من هر شبم شب آرزوست ولی.
بگذریم
یاد تابستان سال پیش افتادم شاید توی همین روزها بود، من دلم اما تنگ، تنگِ تنگ. عین بچه ها شده بودم.
رفتم توی حیاط خونه و نوشتم:
پس از مدتها امشب را بیدارم. رفتم طرف حیاط .
توی حیاط چرخیدم، درخت خرمالو، گل پیچک، درخت انگور، گل رز و علف هرز توی باغچه بودند. آسمون هم ماه کامل بود و یکی دوتا ستاره هم اون اطراف پرسه میزدند، مهتاب هم بود. و از همه مهمتر خدا هم بود.
با همه سلام کردم و رفتم مؤدب نشستم روبروش. دستمو گذاشتم زیر چونم و چشمامو انداختم تو چشماش، همون درخشش همیشگی، عاشقانه میدرخشید، خجالت کشیدم. سرمو انداختم پایین، زیر چشمی اما حواسم بهش بود. همینطور که بهم خیره شده بود پوزخندی زد و گفت چته امشب دمقی. گفتم نه، کی گفته؟
گفت کسی نگفته همینطوری از قیافت پیداست
گفتم نه فقط یه کم حالم جا نیست.
یواش خندید و گفت عجب آدمیه ها مثلا ما برای خودمون یه پا خداییم، نفهمیم بندمون چشه که برامون اف داره اصلا از خدایی می افتیم. حالا تو اگه به خودت و به بقیه دروغ میگی منو که دیگه نمیتونی گول بزنی.
گفتم پس اگه خودت میدونی دیگه چرا میپرسی؟
یکدفعه جا خورد، گفت همینطوری گفتم حرف بزنی خودتو خالی کنی. همین.
گفتم آخه خدا چرا من اینطوریم؟ چرا این طوری شده؟ چرا هیچ چیز اون طوری نیست که میخواستم و میخوام؟.
گفت ببینم هنوزم نگران آینده و زندگی و....
حرفشو قطع کردم گفتم نه به جون تو اگه اینطور باشه. خودت خوب میدونی که خیلی وقته از این حرفا آزاد شدم.
گفت خوب پس چه مرگته؟
گفتم آهان همین دیگه مشکلم اینه که نمیدونم چه مرگیمه؟
گفتم اما تو میدونی من چه مرگیمه و باید چی کار کنم تا دردم تموم بشه.
یه نیشخند دیگه زدو گفت درسته ما خداییم و تو هم بنده ی ما و گفتیم و بازم میگیم که دوستت داریم اما اینها دلیل نمیشه که خدایی خودمون و آدمگی تو و تعهداتی که از هم گرفتیم و بهم دادیم را به همین راحتی فراموش کنیم.
یادت که نرفته چه قول و قرارهایی با هم گذاشتیم. هان، یادت که نرفته؟
و من به فکر فرو رفتم، به قول و قرارهامون فکر کردم!.
در چه موردی؟ اصلا چند تا بود؟ کی با هم قرار گذاشته بودیم؟ کجا؟ و...؟
یک لحظه منظورشو فهمیدم، همین طور که سرمو بالا می اوردم بلند گفتم دمت گرم، ایول فهمیدم چه مرگیمه، فهمیدم ، " قول و قرارام یادم رفته".
نگاه اما او را گم کرده بود.
چه حسرتی.
........
یاد اون روزها و اون احوالات با تمام بار غمی که داشت به خیر. درست یادم نیست تو چه حالی این رو نوشتم اما نوشته بودم ومن هم امشب باید آپ میکردم.
بهتره دیگه تمومش کنم.
من چند وقته که آخر مطلبم برای همه آرزوی شادی و نشاط میکنم و توی همین چند وقته فهمیدم که شاد بودن اینقدرها هم راحت و دست یافتنی نیست که من فکر میکردم.
ولی با این حال باز هم با تمام وجودم آرزو میکنم که همیشه شاد و پر نشاط باشید.
قربونتون
خدافظ
سلام بر فاطمه
سلام بر فاطمه
بانوی آفتاب،
بانوی یاس،
بانوی آب ها
و بانوی هرآنچه بوی محبت بدهد.
....................
بسم الله الرحمان الرحیم
انا اعطیناک الکوثر
و ما به تو کوثر را عطا کردیم
شاید در این سوره همچون تمام قرآن مخاطب خداوند نه تنها پیامبرش که تمام مردم دنیاست. شاید واقعیت این است که حجت خداوند فقط با فرستادن پیامبران بر مردم تمام نمیشود و باید گونه ای دیگر چون مریم(س) و فاطمه و معصومه را بیآفریند تا برای هیچ کس در پیشگاه خداوندیش، برای بدون عشق و بی محبت زیستن توجیه و بهانه ای وجود نداشته باشد.
.......
از آنجایی که عادت دارم همه کارها را در دقیقه نود و زمان وقت اضافه انجام بدهم. تولد حضرت زهرا را با تاخیر یک روزه، به همتون تبریک میگم. البته با عرض ببخشید فراوان. هر چند که برای تبریک گفتن میلادش هیچ گاه دیر نیست. چون به هر حال، حضور چون فاطمه ای در این دنیا را میتوان در هر زمانی و در هر مکانی به هر انسانی تبریک گفت.
باز هم به خاطر دیر اومدنم جهت عرض تبریک معذرت میخوام. تبریک نگفتن هم نمیشد. دلیل دیر اومدنم هم معلومه دیگه خوب بالاخره درسو دانشگاهو امتحانو تحقیقو پروژه است دیگه!
. نمیدونم این دانشگاه تموم بشه من برای دیر کردنو تنبلی واین همه تاخیر توی زندگی چه توجیهی پیدا کنم. ![]()
خوب برم دیگه. ازتون به خاطر کامنتهاتون تشکر صمیمانه دارم!![]()
نظر بدین خوشحال میشم
شادمان باشید
خداحافظ

