تبليغاتX
حرفهای بیگانه

من و صدای پای آب

 

به زندگي فكر ميكنم و به حادثه ها و به همه اتفاقها كه ميافتد و اينكه براي چي به دنيا آمده ام و قرار است چه نقشي در اين عالم بازي كنم كه به قوله شريعتي احتمالا بي هيچ هم نبوده است.

يادم مياد

صداي پاي آب سهراب و نصيحت آخر او

 

كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
 
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
 
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
 
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
 
هيجان ها را پرواز دهيم
 
روي ادراك  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
 
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
 
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

 

بايد تكليفمون رو با خودمون روشن كنيم يا اينور يا اونور اين طوري نميشه

بالاخره بايد تازه بشيم يا نه؟

من كه دوباره، دوباره تصميم ميگرم كه از نو شروع كنم.تصميم ميگرم تا اگه شد چترم را ببندم ويك بار ديگه با همه مردم شهر زير باران بروم.

 

تو چي؟

 

                                                                               یا حق

!! نوشته شده توسط علیرضا | 1:55 | دوشنبه 23 بهمن1385 •

چند سخن

 

 سلام

 

"بي مقدمه"

 

 

سخن اول :

 

حتما فيلم باغ مظفر رو ديدين يه شخصيت با حال توي اين فيلم بود به نام قل مراد كه انگار از پشت كوه اومده بود اين آقا يه خصوصيت ويژه كه داشت اين بود كه خنده و گريه اش از هم معلوم نبود يعني نميشد فهميد كه داره گريه ميكنه يا ميخنده  مثلا وقتي بهش ميگفتن چرا داري گريه ميكني ميگفت قل مراد داره ميخنده.

همين ديگه  حرفه خاصي نبود مي خواستم بگم كلا اين قل مراد شخصيت جالبي بود.

 

سخن دوم :

 

 اين روزها روزهاي عزاداري آقا امام حسين است و مردم امسال هم مثله گذشته و شايد بيشتر هم دارند در مراسم ها حضور پيدا ميكنند و خوش به حاله كساني كه از اين مجلس ها فيضي ميبرند ( البته اگه مجلس مفيوض كننده اي رفته باشند!).

اما يك چيز خيلي برام مبهمه و اون اين كه چرا ما مردم هر سال محرم سياه پوش تر و عزادارتر و هيئتي تر ميشيم اما بعدش دردسرمون براي هم بيشتر ميشه و بيشتر بي عدالتي ميكنيم و بيشتر بي عدالتي روميپذيريم و دم نميزنيم.

مگه قرار نيست اين عزاداري ها و مراسم ها مارو آدم تر بكنه؟!.

 

سخن سوم :

 

چقدر از اين آدماي نميدونم چي كه فقط براي وقت تلف كردن و يه جور سرگرمي و جهت بازي و خود نشون دادن توي اين هيئت ها فعاليت ميكنند و دغدغشون اينه كه كجاي صف زنجير بزنند، روي كدوم طبل بكوبند و چه جوري روي هيئت فلان مسجد رو كم كنند و آخرش هم ميشوند همون آدمي كه بودند انگار نه انگار، مثله اينكه  رفتند يه سفري شما ل و اومدند.

معلوم هم نيست كه بالاخره قل مراد داره ميخنده يا گريه ميكنه ؟!

چي ميگفتم ؟ آهان چقدر از اين آدما بدم مياد و متنفرم الهي كه ...

در ضمن هيچ گونه انتقادي پذيرفته نيست ! به هر حال آدمم دل دارم برا خودم تو زندگي معيارهايي دارم، كم كم هم بزرگ شدم برا خودم مردي شدم ديگه دارم مستقل ميشم، شايد زن هم بگيرم!!!

 شايد هم نگيرم (به هر حال مجردي هم ميشه مرد شد نه؟).

 در نتيجه ميتونم مثله بقيه آدما از يه چيزهايي، از يه آدمايي بدم بياد و ازشون متنفر باشم حتي بدون دليل مثلا به خاطره قيافشون.

مگه اينها كه فقط از روي قيافه از من بدشون مياد كسي بهشون چيزي ميگه؟ نه

 

سخن چهارم :

 

سالها بود كه محرم و عاشورا براي من مفهومي نداشت و اين عزاداري ها و نوحه ها بيشتر من را ميخنداند تا بگرياند( اگه هم كسي ميگفت چرا ميخندي؟ ميگفتم قل مراد داره گريه ميكنه). به هر حال به شدت سنگ دل شده بودم و خودم خبر نداشتم. البته مدعي نيستم كه الان هم سنگ دل نيستم اما فكر ميكنم از قبل بهترم لا اقل يه كمي كه از تكبر هاي مسخرم كم شده.

و از پس محرم ديروز كه پر بودم از خواستن و شوق و حيرت و انتظار و البته اميد، امروز پر شده ام از نخواستن  اما دوست داشتن و پر از حسرت و غم، غم زيبا و اكنون بيشتر از پيش احساس نيازمندي ميكنم.

بعد از اين همه تازه ياد گرفتم چه جوري و چرا گريه كنم و اشك بريزم.و حالا ديگر حسين را عاشقانه دوست دارم.

خدايا شكرت.

نوكرتم به امام حسين

 

سخن پنجم :

 

يكي جلوي من و بگيره و گرنه تا فردا صبح وراجي ميكنم .

 تا حالا شده يه كمد يا صندوقي، اتاقي پر از كتاب و مجله رو بخواهيد نظم و ترتيب بدين ؟

مجبور ميشين كلي چيزها رو كه ديگه به دردتون نميخوره را دور بريزين  اونوقت اون ته كار ميرسيد به چند تا كتاب و مجله كه ممكنه تعجب كنيد بگيد راستي من اين كتابا رو هم خوندم و اين چيزها رو هم بلدم و حواسم نبود.

من هم كه گفته بودم از انديشه خالي شدم، وقتي كه داشتم خالي مي شدم(انگار جارو برقيه) ديدم اهكي كلي چيز دارم كه ميتونم بنويسم و بهش فكر كنم كه اصلا به يادشون نبودم حالا اگه كسي نميتونه و حوصله نداره اونها رو بخونه به من چه؟ من كه ميتونم بنويسم.

حالا اين همه رو گفتم كه روده درازيم را توجيه كنم.

شيرفهم شد؟

 

سخن يكي به آخر :

 

اگه مطلبو خونديد كه بايد بگم خيلي بيكاريد و البته خيلي بيشتر با حاليد دمتون گرم ايشالا ميام وبلاگتون مطالبتون را كامل ميخونم تا جبران بشه.

اگه هم اينطوري نوشتم برا اينه كه من كلا خواب هم كه ميبينم اينطوري مي بينم! پنج تا پنج تا.

اگه هم نخوندي و صاف اومدي آخرش را ببيني چه خبره كه هيچي، بايد بگم چيزه مهمي نبود خيلي خودت و خسه نكن نگران هم نباش هيچي از دنيا و آخرت هم از دست ندادي.

 

سخن آخر :

 

اين روزها و همه ي روزها در هر كجا از همه التماس دعا دارم من هم اگه شد دعايي بكنم برا همتون دعا ميكنم.

 

 

 

در پناه حسين

خدافظ

                  

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 13:59 | دوشنبه 9 بهمن1385 •