تبليغاتX
حرفهای بیگانه

جوجه خروس ما عقاب بود !

 

 به نام خدا

ديشب داشتم به خودم و دغدغه هام فكر ميكردم كه يك دفعه ياد یک داستان افتادم كه شايد بيشتر جزيياتش و فراموش كردم  و تنها مضمون داستان رو به خاطر دارم، اما بد نديدم كه برا آپ كردن وبلاگ ازش استفاده كنم حالا اگه حوصلش رو دارين بخونيد نظر هم بديد.

پيشنهاد ميكنم  داستان روبخونيد، واسه دنيا و آخرتتون خوبه.

القصه :

روزگاری دو عقاب بر سره صخره ی دامنه ي کوهی لانه ای بر پا کردند و در آن تخم گذاشتند و منتظر شدند تا جوجه عقاب هايشان سراز تخم در بیا ورند .

روزها همينطور بدون حادثه می گذشت تا این که...

تا این که روزی شاید پاییزی، بادی تند در گرفت و لانه را تکانی داد و یکی از تخم ها از سر صخره به پایین افتاد و غلتید و به مزرعه پایین کوه رسید و آنجا در میان لانه ی مرغ ها ماند سرگردان.

پس مرغها چون تخم را دیدند گرد هم جمع آمدند و به بحث و مشورت پرداختند که این تخم مرغ گنده از آن کیست ؟ پس به نتیجه ای نرسیدند و قرار بر آن شد تا به قرعه یکی از مرغ ها  از آن مواظبت کند تا جوجه اش سر از تخم در بیاورد.

روزها باز بی حادثه میگذشت تا این که روزی شاید بهاری، تخم ها یکی یکی سر از تخم در آوردند و با آنها تخم  عقاب  ما هم شکست و جوجه عقابی از آن بیرون آمد. پس مرغها باز گرد هم جمع شدند و اظهار تعجب و حیرت که این جوجه مرغ این قدر زشت و بیقواره و بد صداست . پس به این نتیجه رسیدند که جوجه مرغ ناقص الخلقه است و بعد از کلی مشورت با توجه به قد بلند و صدای جوجه گفتند که این یک جوجه  خروس است.

اگه ميپرسين مگه راه بهتري براي فهميدن اين موضوع نبوده بايد به عرض برسانم كه احتمالا عقلشون نرسيده! .

جوجه های مزرعه کم کم بزرگ میشدند و راه و رسم  مرغ بودن را به خوبی میآموختند اما بیچاره جوجه خروس ما که هر چه کرد و هرچه کردند نتوانست یک خروس نمونه که هیچ حتی یک خروس معمولی باشد.

روزها در مزرعه راه میرفت و سعی میکرد را ه رفتن خود را درست کند، سرش را بالا میگرفت تا تمرین قوقولی قوقو کند . گاهي هم به آسمان نگاه ميكرد و عقاب هارا ميديد که چگونه بر آسمان سر میخورند و راحت پرواز ميكردند.

وقتي عقابها را ميديد كلي غبطه ميخورد كه چرا او نميتواند پرواز كند. وبا خودش ميگفت كاش ميتونستم مثله اين عقاب ها پرواز كنم اما حيف كه من مرغم و اين كار از مرغ ها بر نمي آيد. و هميشه از خدا شكايت ميكرد كه چرا منو  يك عقاب نيافريدي

حتي بارها اين موضوع رو به مرغ هاي ديگه گفته بود كه دلش ميخواد پرواز كنه و مثله عقاب ها  روي بلندي ها و كوهها زندگي كنه و به جاي گندم گوشت بخوره وشكار كنه . اما مرغان بي خبر به خروس بيخبر ما ميخنديدند و ميگفتند تو اگه راست ميگي راه رفتن معموليتو درست كن  بعد حرف پرواز رو بزن.

 بله كاره هر روزه   عقاب ما نه ببخشید  خروس ما این بود که به آسمان و عقاب ها نگاه کند و با خود بگوید کاش من هم یک عقاب بودم . و همینطور حسرت پرواز عقاب ها را بخورد.

سالها همچنان بدون حادثه میگذشت و  خروس ما هم که دیگر  پیر شده بود .

تا این که یک روز همه ي مرغ ها گرد هم آمدند که ای داد بیداد خروس پیر بیچاره هم بالاخره بعد از کلی رنج و عذاب به خاطر ناقص و الخلقه بودنش افتاد و مرد. خدایش بیامرزد.

بله خروس که نه، عقاب خروس شده ی بي خبر از آنچه حادثه بر سرش آورده بود بعد از يك عمر رنج و عذاب بالاخره افتاد و مرد و تا آخر عمر تنها یک آرزو داشت و هزاران بار با خود گفته بود :

                                 " کاش من یک عقاب بودم "

  

!! نوشته شده توسط علیرضا | 20:17 | یکشنبه 17 دی1385 •