تبليغاتX
حرفهای بیگانه

لعنت به این خواب صبح

 

 

 

فرصت نمیدهد تا از دیده بشویم خواب  /  از بس که تند میگذرد روزگار عمر

 

خوابم ، خواب میبینم ، آشفته ام خسته ام و این را در خواب حس میکنم انگار بیدارم ساعت زنگ میزنه صداش هم بند نمیاد یک ریز میزند ، از خواب می پرم ساعت پنج و ربع صبح است و ساعت درست یک ربعه داره زنگ میزنه حالم بد میشه چرا بیدار نشدم باید زودتر بیدار میشدم هنوز آشفته ام هنوز خسته ام خواب از سرم می پره به همین راحتی و من هنوز باورم نمیشود، من که صبح ها با صدای توپ هم بیدار نمیشدم حالا به این راحتی ساعت پنج صبح با صدای ساعت بیدار میشم و در عرض پنج دقیقه خواب از سرم میپرد اما حیف حیف که دور فهمیدم که چقدر نحسه این خواب صبح. یاد مادرجون خدابیامرز می افتم که هر وقت تلفن میزد و من خواب بودم میگفت تو هم که همش خوابی  آخه ننه چرا اینقدر میخوابی خوب نیست به خدا، میگن خواب صبح خوابه شیطونه ، صبح نمازتو که خوندی دیگه نخوابیها برو یه آبی به سرو صورتت بزن یه کم ورزش کن صبحونت رو بخور تا خواب از سرت بپره و من میگم باشه مادر جون!و اون ساکت میشه و میفهمه که یاسین خوند تو گوش خر ........

 سرم را میذارم بین دو زانو، اشک تو چشمام حلقه میزنه، در درونم فریاد میکشم که خدایا چه به سرم آمده است این اتفاق ها چیست؟ یاد خودم می افتم، یاد دوست داشتن ها ، دل سپردنها و یاد همه ی دلتنگی ها ، یاد روزگار ازدست رفته، یاد بی عرضه گی ها، ناتوانی ها و بچگی هام می افتم و با خودم میگم چرااینطوری شد؟ چرا اینجوری؟ چرا؟ چرا؟

 گریه میکنم، راحت اشک میریزم ولی  آروم نمی شم ، وضو میگیرم نماز میخونم، یه کم  آروم میشم رو  به خدا میکنم و فقط گریه میکنم.

میگم خدایا  برنامه ی بعدیت چیه؟

و او میدونه  که تو اون  لحظه چه دلهره ای در جانم موج میزنه.

....................

 

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 19:4 | یکشنبه 21 آبان1385 •