اندیشه ی خالی و حرف تازه
در راستای باید بودن و خلق کردن و اظهار زنده بودن کردن که نوشته بودم بالاخره تصمیم گرفتم محض فراموش نکردن اسم و رمز عبور وبلاگ هم که شده دوباره آپ کنم.
دست به قلم میشوم و عزمم را جزم میکنم که بنویسم که یک دفعه یادم میآید، یادم میآید که ای دل غافل من که چیزی برای نوشتن ندارم. به فکر میروم ، چقدر بد است که آدم اینگونه از اندیشه خالی باشد و چقدر بد که حرفی نداشته باشی که فکر کنی ارزش شنیدن و نظر دادن باشد و چقدر بد است که آدم نتواند برای یک عده مثل خودش بنویسد و منتظر عکس العمل اونها باشد.
والبته
چقدر خوب که آدم بعد از کلی غرور و ادعای دانستن و تکبر های بچگانه با یک اتفاق ، یک حادثه ، یک برخورد بفهمد که همه ی اون چیزهایی که توی مغزشه ، همه ی اون فکرها و اندیشه ها همش یه مشت حرف و فکر بچه گونه است که سالها خودش را با اونها سرگرم کرده و هیچ کدومشون به هیچ دردی نمیخورند.
و این جاست که فکر میکنی بزرگتر شدی و شجاعت میکنی و دلیری به خرج میدهی و همه ی اون حرف های بی ارزش را به یک باره از مغزت دیلیت میکنی و میریزیشون دور و به خودت هم قول میدی که دیگه هیچ وقت سراغشون را هم نگیری.
بعد از این همه است که تازه حس میکنی که چقدر سبک شدی و چقدر آرام شدی ، پر می شی از حس آزادی.
پس از آن اندیشه ها و تفکرات جدید ،احساس و فهم جدید مجال ورود به درون خالی از اندیشه ات پیدا میکنند . مثل جویبارهای راه افتاده از پس بارانی و طوفانی که سر به بیابان و صحرا میگذارند و ماموریتشان سیراب کردن برکه ای خشک در میان صحراست.
واین همه چقدر خوب است. و البته باید به یاد داشت که اندیشه های آمده خود نیز روزگاری باید بروند و جایشان را به اندیشه های جدید بدهند . مراقب باشیم که مبادا فکری، حرفی ، سخنی خود را ساکن دائم این خانه ی کوچک کند و جای را برای اندیشه های تازه تنگ کند و در آخر پادشاهی وجود انسان را بدست گیرد. که آن هنگام است که میتوان گفت دیگر مرده ای بدون آنکه مرده باشی.
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود

