تبليغاتX
حرفهای بیگانه

باید بود

 

دیگر فکرم کار نمیکند چرایش بماند؟

اما میخواهم بنویسم میخواهم خلق کنم میخواهم باشم میخواهم خیال نکنند که مرده ام ! بعضیا فکر میکنند اینجور مواقع طرف میمیره

چی؟

کدام مواقع؟

بماند!

راهنمایی: (به شعر زیر مراجعه کنید)

 

چند ساله پیش عید بود ، داشتم رادیو رو گوش میدادم درست یادمه رادیو جوان برنامه مادون قرمز ، ماوراء بنفش به گویندگی آقای خسروی و خانم جعفر پور

گوینده ی رادیو شروع کرد به تعریف کردن یک قصه:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه لاکپشت کوچولو بود که تازه به دنیا اومده بود یعنی تازه سر از تخم در اورده بود این لاکپشت کوچولو داشت همین طور راه میرفت و با خودش فکر میکرد و میگفت حالا من چی کار کنم؟ کجا برم؟ از کدوم طرف برم؟ و  از این سوال ها.....

تا این که رسید به یه جاده و فهمید که باید از این جاده بره و راهش و پیدا کرد

خلاصه خوشحال و شنگول راه افتاد و رفت و رفت تا به هیج جا نرسید !.

کم کم حوصلش سر رفت اما بازم دم نزدو هی رفت و رفت از جنگل و کوه صحرا و دریا و همه رد میشد اما باز میرسید به یه جنگل کوه صحرای دیگه

انگار جاده تمومی نداشت

تا این که لاکپشت کوچولوی ما دیگه طاقتش تاب شدو یه دفعه وایساد زد زیر گریه و شروع کرد با خدا حرف بزنه :

آخه خدایا تا کجا ؟

چرا این راه تموم بشی نیست؟

اصلا این راه به کجا میرسه؟

مقصد کجاست؟ هدف چیه؟ اصلا نکنه مقصد و رد کردم خبر ندارم؟

خدایا  دیگه خسه شدم چقدر باید راه برم چرا به هیج جا نمیرسم

....

همین که داشت اشک میریخت و این حرفا رو میگفت . خدا دلش براش سوخت برای همین دستش و دراز کرد و لاکپشت کوچولوی مارو برداشت و برد اون بالا بالاها بعد از اون بالا زمین رو نشون لاکپشت دادو گفت ببین لاکپشت کوچولوی من این زمینی که تو داری روش راه میری یک کره است که سرو ته نداره

لاکپشته ما از خدا پرسید پس مقصد کجاست این جاده که آخر نداره

و خدا گفت  هدف از راه رفتن تو اینه که تو راه بری و تا راه میری زندگی میکنی و به هدف رسیدی اما هروقت راه نری و بایستی اونوقت از مقصد دور شدی

و...

البته من نمیدونم که با این اوصاف لاکپشته تونست دیگه راه بره یا نه؟

 

ولی به هر حال فکر میکنم دلیل خوبی باشه برای بودن. نه؟

 

نظر شما چیه؟

!! نوشته شده توسط علیرضا | 5:51 | پنجشنبه 30 شهریور1385 •

 

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود


                  وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود


من مانده ام مهجور از او بیچاره ورنجور از او


                   گویی که نیشی دور از اوبر استخوانم می رود

 

با این همه بیداد او،وین عهد بی بنیاد او


                     در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود


او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان


                  دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود


باز آی و بر چشمم نشین ای دل فریب نازنین


                  که آشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

 

 چه روزهایی که بر ما نمیگذرد؟

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 5:42 | پنجشنبه 30 شهریور1385 •

سرآغاز بیگانگی

 

چقدر با همه ی حرف ها بیگانه شده ام ! کجایم؟

همچون پرنده ای بلند پرواز بر فراز همه ی شعر ها و عشق ها ، همه ی فهم ها و حرف ها چرخ می خورم ؛ دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی که از غیب بر زمین فرو میکوبد، می بارد و میبارد! هر قطره ای کلمه ای؛

چه زلال چه خوب!

                                                                                                شریعتی( آدم ها و حرفها )

!! نوشته شده توسط علیرضا | 13:47 | سه شنبه 14 شهریور1385 •