مردم
" مردم در نظر من یعنی آنها که میتوانند تکیه گاه استعداد یک هنرمند یا نویسنده ی آزاد و سرکش باشند. آن عده از افراد جامعه اند که هم به آگاهی و تشخیص رسیده اند و هم در هیچ یک از آن قالب های تحمیلی رایج و تعیین شده ی سیاسی، مذهبی و روشنفکرانه شکل نگرفته اند.من همه ی امیدم برای آینده این ملت به همین هاست. همین بی قالب های آزاد و آگاه و تشنه ی یک ایمان تازه و درست.
آنها که حوصله شان از وضع موجود سر رفته است، نه دین این ها سیرشان میکند و آرامش و یقینشان می بخشد و نه بی مذهبی های آنان و غرور علمی و فیس و بادهای مدرن و پیشرفته آلامد آنان .
این هایند کسانی که هنوز قدرت انتخاب را از دست نداده اند و این بزرگترین سرمایه آنان است. اینان روشنفکران بی قالب و تعیین نشده و تیپ های استانداردیزه و پیش بینی نشده اند، نه زور و زر، شخصیت معنوی و فکری و آزادیشان را ببند کشیده است و نه در قالب سنت های موروثی مذهب گونه منجمد شده اند و نه بر اساس الگوهای وارداتی تقلید و ترجمه، ساخته و پرداخته شده اند. تنها این هایند که قدرت و جرات و امکان "تشخیص" دارند. این هایند "مردم". "
این متن را زمانی که خوندمش برای من فوق العاده بود. گفتم برای شما هم بنویسمش حالشو ببرین. به نظرتون این نوشته با این طور ادبیاتش میتواند نوشته کی باشه؟
................................................................................................................
پ.ن : گاهی به دموکراسی هم شک میکنم. من به نحوه انتخابات شک ندارم من به این همه ملیون رای دهنده شک دارم. به ایرانی شک دارم. به خودم شک دارم. به انقلاب شک دارم، به انقلابی ها شک دارم. راستش به اسلام و شیعه هم شک دارم. کلا شک دارم خدا شفام بدهد. آمین.![]()
پ.ن : من فکر میکنم توی این انتخابات مثل خیلی از انتخابات دیگه بازهم مردم تحقیر شدند. از همان اول کار و رد شدن کاندیداها از فیلتر شورای نگهبان و آمدن چهار تا آدم تکراری بگیر تا مناظره ها، بی ادبی ها و بی صداقتی ها و نزاع ها. ![]()
پ.ن : از حق نگذریم شور و هیجان انتخابات این بار خیلی با حال بود. وحدت ملی و از همین چیز پیزا که میگن واقعا به چشم میخورد. قشنگ بود
. بعضی ها هم که حسابی این وسط خیسیدن!!!![]()
پ.ن : از خودم بگم که کار پیدا کردم اون هم توی رشته خودم
خداروشکر.
بیکاری بد دردیه
. از خدا میخوام و بخواهیم که هیچ جوون بی کار توی مملکت نداشته باشیم.
پ.ن : نگفتین متن بالا مال کی بود؟![]()
در مورد متن و حرفهام نظر بدین خیلی خوشحال میشم.
شاد باشید![]()
![]()
زمان به سرعت میگذرد و کاروان ها هم همین طور!
"احمد - حسین - احمد - رمضان – ابوالقاسم – حسن – حبیب الله – علیرضا"
![]()
القصه: حسین فرزند احمد از اهالی روستای باغ ابریشم اصفهان بود که در اوائل جوانی پدر خویش را از دست داد. همان زمان تصمیم گرفت مادر و خواهر خویش را به زیارت کربلا ببرد. پس از عزیمت به کربلا حسین برای گذران زندگی به شغل سقایی و فروش آب مشغول گردید. بعد از گذشت زمانی حسین و بقیه خانواده تصمیم به برگشت گرفتند و اینچنین شد که آنها به اصفهان باز گشتند و در شهر به طایفه سقایی ها مشهور شدند( لازم به ذکر است که در عهد قدیم مردم اسم فامیلی نداشتند و در این منطقه هر طایفه ای به لغبی معروف بودند مثلا احمد سقایی).
احمد یکی از فرزندان حسین بود که اطلاع دقیقی از زندگی او در دسترس نیست. پس از او رمضان پسرش بود که متاسفانه چنانچه راویان گویند مردی بی غیرت و بدون مسولیت بود. از او یک فرزند به جا ماند به نام ابوالقاسم.
ابوالقاسم سقایی همچون پدران خود روی زمین های کشاورزی خودشان در منطقه باغ ابریشم اصفهان به شغل مزرعه داری مشغول بود تا اینکه در جوانی به دختری علاقه مند میشود اهل نجف آباد و بنا بر شرط ازدواج آن دختر ابوالقاسم زمین های پدری را رها کرده و بر روی زمین های دختر در منطقه جلال آباد اطراف شهر نجف آباد که از پدر به او ارث رسیده بود کار میکند. در همین زمان ها بود که رضا خان خدا بیامرز واجب کرد که همه مردم باید داری شناسنامه و اسم فامیلی شوند. به خاطر منطقه جغرافیایی زمین های ابوالقاسم و همسرش که جلال آباد بود آنها فامیل جلالی را برگزیدند. از بوالقاسم و همسرش( ننه آقا) دوازده فرزند متولد شدند، قد و نیم قد! یکی از اینها حسن فرزند دوم خانواده بود.
حسن کمک اصلی پدر بود در کشاورزی و سالها در کنار او به کشاورزی و زمین داری مشغول بود. همچنین در کودکی چند سالی هم به مدرسه و مکتب خانه رفت و سواد خواندن و نوشتن را فرا گرفت. تا اینکه در سن جوانی پس از گذران دوره سربازی در ارتش استخدام شده و به عنوان نظامی مشغول به خدمت شد. حسن با یکی از دختران نجف آباد به اسم ربابه ازدواج کرد و از این دو چهار فرزند متولد شدند. علیرضا، پری، حبیب الله و احمد. علیرضا فرزند ارشد خانواده در جنگ ایران و عراق به شهادت رسید. حبیب الله فرزند سوم خانواده به احترام برادر نام فرزند اول خود را علیرضا گذاشت. این شد که ما متولد شدیم و اسمم شد علیرضا.
پ.ن : به قول آقاجون خدا بیامرزم( حج حسن) یکی از سوال های شب قبر اینه که میگن اسم هفت پشتت رو به ترتیب نام ببر. ما که رستیم
. شما هم خودتون میدونید و ماموران شب قبر![]()
. حالا گذشته از شوخی چنتاتون از هفت پشت خودتون خبر دارین. کسی هست بهتون خبر بده. جذابه نه؟![]()
پ.ن : امروز برا من روز خاصیه این پست را هم برا همین نوشتم. اگه گفتید؟![]()
پ.ن : به نظر میاد آدم هرچی بیهوده تر، خودشیفته تر، مثل الان ما. معلوم نیست به چه درد جامعه میخورم. فکر کنم بمیرم به اصلاح الگوی مصرف خدمت به سزایی بشود.
پ.ن : خداییش از اردیبهشت با حال تر ماه سراغ دارین
. ببین چه هوایی داره لا کردار. این تهران با تمام خرابیه هواش من دو روز پیش اومدم نمایشگاه دیدم به به عجب هوای اردیبهشتی مشتی داره.
شاد و اردیبهشتی باشید
![]()
![]()

